|
می گویند بهار با تو می آید هادی جلالی اصل[87]
سلام. من طلبه مقطع خارج فقه و اصول حوزه علمیه قم هستم . تو دانشگاه هم ارشد علوم سیاسی میخونم . تقریبا تو قم و فضای خوابگاه غیر از درس کاری ندارم بنابراین دیگه دوست ندارم وبلاگم فضای تخصصی داشته باشه . بیشتر اینجا میخوام حرفایی بزنم که تو فضای دوری از خانواده و فامیل و دوستان نزدیک ، شنونده ای پیدا نمیکنه. پس اگه اینجا مطلبی دیدید که احساس کردید خیلی حوزوی یا دانشگاهی نیست و مطالب بهتری وجود داره که یه طلبه میتونه راجع بهش قلم بزنه ، به خاطر اینه که توضیحات رو خوب نخوندید! اگرچه ما طلبه ها هر کاری کنیم باز هم طلبه ایم و حوزه میخ خودشو محکم کوبیده بنابراین اگه سوالی در یکی از دومورد فوق (دین و سیاست) داشتید بپرسیدومن هم سعی میکنم جواب بدم . و از الان هم اعلام میکنم مسئولیت کلیه نوشته های وبلاگ با کودک درونمه :) | ||
|
سلام تا چند تا پست دیگه تصمیم دارم یه مقدار مطالب تخصصی تر بذارم. اگرچه بنای اولیه ام در رابطه با تأسیس وبلاگ بر این بود که به هیچ وجه وارد مباحث تخصصی نشم (سمت راست وبلاگ هم میتونید بخونید!)، اما فکر میکنم انقدر رو به خواننده های خوبی که این وبلاگ رو تو این یه سال و خرده ای که یه مقدار فعال تر شده رها نکردن مدیونم. اینکه تصمیم گرفتم چند تا پست رو به مباحث تخصصی بپردازم جرقه اش زمانی زده شد که بحث های متعددی با یکی از دوستان داشتم در رابطه با اسلام و بعضی احکامش مثل قصاص ، دیه ، عقد موقت ، سنگسار و ... این بحث ها باعث شد به این نتیجه برسم که این مباحث اگرچه اهمیت بسیار زیادی دارن اما متأسفانه مغفول واقع شدن و افراد هم خیلی دنبالش نمیرن و سعی میکنن با پیشفرض هایی که دارن چه در موافقت و چه در مخالفت سریع به نتیجه برسن و دیگه زحمت تحقیق رو به خودشون ندن و حتی اگه بخوان زحمت هم بکشن و تحقیق کنن معمولا راهش رو بلد نیستن که باعث خستگی و سرخوردگی از ورود به این مباحث میشه. بنابراین برخلاف سیاست وبلاگ تصمیم یه مقدار به صورت ریشه ای وارد این مباحث بشم. اما اینکه چرا دوست ندارم وارد مباحث تخصصی بشم دلایل مختلفی داره که یکی شو اون بالا نوشتم . فضای زندگیم کاملا تخصصیه و وبلاگ قرار نیست ادامه اون باشه . در حقیقت شمایی که خواننده وبلاگ هستید ، از معدود افرادی هستید که من رو تو زندگی اجتماعی نگه میدارن وبنابراین دلم میخواد تو این فضا حرفای کاملا معمولی بزنم. به هرحال منم یه آدمی هستم مثل بقیه آدما. از طرفی به شدت از طرح مباحث تخصصی تو جمع های غیر تخصصی وفضاهای غیر تخصصی مثل اینترنت گریزانم . برای فهم مباحث تخصصی یه سری مقدمات نیازه که ابتدائی ترینش اینه که شخص تو اون علم، اعتبار و عدم اعتبار ابزار تحقیق و استنباطش رو مشخص کرده باشه و فهم اینکه چه روشی معتبره و چه روشی نامعتبر کار راحتی نیست . حالا شما فکرشو بکنید با کسی بخواید بحث کنید که حتی از مسائل ابتدائی روش تحقیق علم شما بی اطلاع باشه . مثلا فرض کنید شما برای طرف استدلال کنید که آدم باید همیشه دنبال حق باشه و تو جامعه ذوب نشه و استقلال شخصیت داشته باشه. بعد طرفتون برگرده بگه : نخیر مگه نمیگن :خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو؟! . حالا بشین سه ساعت براش حرف بزن که ضرب المثل و شعر تو مسائل علمی اعتبار نداره. بعد یه دفعه میبینید بحثتون رفته تو ادبیات و حافظ و سعدی شیرازی و خیام نیشابوری . به یه زوری دوباره برمیگردونیش تو بحث اینکه ضرب المثل معتبر نیست بعد حالا دیگه بنده خدا ذهنش خسته شده . میپرسه اصلا بحث سر چی بود؟ بهش میگی راجع به این بود که آدم باید دنبال حق باشه و جامعه ارزشگذاریش رو تعیین نکنه . میگه این چه حرفیه؟ مگه نمیگن: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو؟!!! . اینجاست که شما میخواید سرتونو بکوبید به دیوار ! . به هرحال این یکی از مشکلات تخصصی بحث کردن با آدم غیر متخصصه. دفعه بعد هم که چنین بحثی پیش اومد ، تا طرف گفت : خواهی نشوی رسوا... شما تأیید میکنید و سریع میگید همرنگ جماعت شو! بعدشم میگید:والّا به خدا! ، تا طرف خیالش جمع شه که شما دربست باهاش موافقید:) .
یکی از مشکلات دیگه بحث های غیر تخصصی کمبود اطلاعات خامه . شما موقعی که میخواید با کسی بحث علمی کنید ، فرض رو بر این قرار میدید که طرفتون تا حدی مطلعه . وگرنه بحث خیلی مشکل میشه . مثلا شما بخواید با یکی راجع به این مسئله بحث کنید که آمریکا تو مسائل داخلی کشورهای دیگه مداخله میکنه . بعد مثال بزنید که مثلا کودتای 28 مرداد 32 . بعد طرف نه تنها از قضایای کودتا اطلاع نداشته باشه بلکه اصلا از اصلش خبر نداشته باشه . اینجوری شما باید دستشو بگیرید ببرید کتابخونه مرحله به مرحله بیاریدش جلو تا بتونه با شما راجع به چنین مسئله ای بحث کنه . خب خودتون تصور کنید که چقدر کار سخت میشه .مخصوصا که معمولا بحث ها تو فضایی ارائه نمیشه که شما توانایی آوردن سند و مدرک داشته باشید و سعی میکنید مباحثتون تو محدوده ای باشه که هر دو طرف تو اطلاعات مقدماتی با همدیگه متفق القول باشن.بنابراین وقتی میزان مسائل مشترک به دلیل کمبود اطلاعات خیلی محدود شد و صرفا شد کلیات ، خیلی بحث کردن سخت خواهد بود. اگرچه اگه کسی مسائل روشی رو بلد نباشه بهتره اطلاعات خام هم نداشته باشه وگرنه ما رو دچار مشکل سوم میکنه : علم کاریکاتوری. تقریبا بزرگترین مشکل تو بحث غیر تخصصی مسئله علم کاریکاتوریه . علم کاریکاتوری چیه ؟ علم کاریکاتوری یعنی طرف مقابل یه اطلاعاتی راجع به علم شما داره ولی اطلاعاتش کامل نیست . مثل کاریکاتور که همه چی نرماله ولی مثلا دماغ رو حجیم میکشن . این بنده خدا هم راجع به رشته شما بی اطلاعه مثل بقیه مردم ولی چند تا مقاله خونده و یه اطلاعاتی تو بخش هایی پیدا کرده . خودتون میتونید حدس بزنید که چه فاجعه ای اتفاق میفته . اولا اگه همین اطلاعات کاریکاتوری رو نداشت متواضع تر بود و سوال میکرد ولی الان میخواد راجع بهش به عنوان یه متخصص بحث کنه . از طرفی چون اطلاعاتش بخشیه ، نمیتونه مسئله رو تو کلیتش ببینه . فرض کنید مثلا میدونه سرفه از علائم سرماخوردگیه . ولی دیگه نمیدونه از علائم حساسیت هم میتونه باشه. تا میبینه یکی داره سرفه میکنه سریع براش نسخه می پیچه . مسئله دیگه اینه که نمیتونه اهم و مهم رو تشخیص بده . این مشکل مخصوصا تو مسائل اجتماعی زیاد پیش میاد . مسائل اجتماعی معمولا عرصه انتخاب بین بد و بدتره. حالا این بنده خدا کار بدی رو که یه مسئول داره انجام میده میفهمه (مثلا خبر داره که یکی از وظایف دولت کنترل تورمه) ولی نمیتونه تشخیص بده که این مسئول به خاطر فرار از چه کار بدتری داره این کار رو انجام میده .بنابراین سریع راجع به کار اون مسئول اعتراض میکنه و اگه ادب درست و حسابی هم نداشته باشه سریع ناسزا هم میگه (نمیخوام الان توجیه گر سیاست های مجریان باشم فقط میخوام بگم کسی که تخصص سیاسی نداره ، به راحتی نمیتونه مسئولی رو تبرئه یا تخطئه کنه). با توضیحاتی که راجع به علم کاریکاتوری دادم فکر میکنم دیگه خودتون متوجه شده باشید چرا اشخاص راجع به سیاست، دین و مسائل پزشکی ، زیاد اظهار نظر میکنن! . به هرحال با وجود همه مقدمات فوق بعضی از مسائل هست که مربوط به امور اعتقادیه. تو اصول دین واجبه همه مردم به صورت غیر تقلیدی و با دلیل به نتیجه برسن (کلا تقلید و رجوع غیر متخصص به متخصص مربوط به فروع دین و احکامه نه اصول دین) .بنابراین همه مکلفین باید وارد این مباحث بشن و بپرسن و بحث کنن تا براشون یقینی بشه . بعضی از مسائل هم هست که تخصصیه و مستقیم به مسائل اعتقادی مربوط نمیشه ولی شبهه داشتن راجع بهش باعث میشه که اعتقاد افراد ضعیف بشه . مثلا اگه کسی اعتقاد داره سنگسار حکم ظالمانه ایه یا باید بگه تو اسلام چنین حکمی نداریم یا نعوذ بالله بگه خدا ظالمه و این باعث مشکل اعتقادی میشه. بنابراین باید مشکلش رو با این مسئله حل کنه . اینه که مجبورم چند وقتی راجع به بعضی از این مسائل صحبت کنم . شما هم اگه سوالی داشتید بپرسید . اگه دیدم سوالات راجع به مسئله ای مشترکه میفهمم که توضیحات کافی نبود و تو یه پست مستقل راجع به اون مسئله بحث خواهم کرد. تا پست بعدی خدا نگهدار پس نوشت اول: بعضی از پست ها مثل همین پست متأسفانه طولانی خواهد بود که امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید . به هرحال مسائلی که فکر میکنم لازمه مطرح بشه ، مطرح میکنم و از طرفی به راحتی هم نمیشه مطالب رو قسط بندی کرد . مثلا همین الان احتمالا غیر از این پست ، یه پست دیگه هم مسائل مقدماتی خواهد بود . طبیعیه که نمیتونم چهارتا پست بذارم برای مقدمات. پس نوشت دوم:بحث ها کاملا کلیه و روی صحبتم با شخص خاصی نبود. بنابراین خودتونو مخاطب انتقادات قرار ندید .وگرنه این باعث میشه از اول موضع بگیرید و نکات بحث از دستتون در بره. پس نوشت سوم:میدونم تو فضای مجازی آدما خیلی حوصله مباحث جدی رو ندارن و احتمالا بازدید مطالبم میچسبه به کف! ولی اگه مطالب برای یه نفر هم مفید باشه و نگاهش رو شفاف کنه، برای من کافیه . پس نوشت چهارم: انقدر تو این پست مسائل مختلف مطرح شد که موقع نامگذاری نمیدونستم چه عنوانی براش قرار بدم ولی با توجه به اینکه اگرچه پست های دیگه ای که میذارم خیلی هاش برای دل خودم بوده ولی این چند پست آتی برای شماست ، عنوان اینی شد که میبینید.
[ دوشنبه 25/2/91 ] [ 5:22 عصر ] [ هادی جلالی اصل ]
سلام بر مخاطبین خوب وبلاگ فاخر(!) میگویند بهار با تو می آید که دیگه مدتیه بخشی از تاریخچه زندگی من شدن . البته همین جا از بایوگرافر محترمی که قراره تاریخ زندگی منو بنویسه درخواست میکنم این قسمت از زندگی من رو که مربوط به شلنگ تخته انداختنای کودک درون شرور بنده است فاکتور بگیره و بیشتر به نقل بخش های غیر وبلاگی زندگی ما بپردازه :) . راستی از همین اول بگم که این پست طولانیه بنابراین اونایی که حال ندارن میتونن تا چند خط دیگه سر علامت + بخونن! . بعدشم خدا نگهدار و شب بخیر! . اونایی هم که حال داشتن تا تهش بخونن و طبیعتا گزینه های دیگه هم اینه که قسط بندیش کنید یا اینکه هیچیش رو نخونید:) . چنانچه جویای احوال و اخبار باشید باید بگم الحمدلله . درسا کماکان ما رو در حالت احتضار نگه داشتن که با توجه به اینکه این مسئله نشون دهنده اینه که تغییر خاصی در زندگیمون اتفاق نیفتاده ، باید خدا رو شکر کرد (من کلا خیلی طرفدار تغییرات برنامه ریزی نشده نیستم! مگر اینکه دست رحمت خدا رو توش ببینم). هوا هم همچنان بهاریه وبنابراین سعی میکنم از تک تک دقایقی که باقی مونده تا پایان این روزهای خوش آب و هوا، لذت ببرم . میوه های درخت توت مدرسه هم شروع کردن به رسیدن و هر وقت دارم از زیرش رد میشم میبینم چند تا از جوونک های سرخوش خوابگاه با چوب افتادن به جون درخت تا ازش میوه بگیرن و طبق معمول این سوال به ذهن من خطور میکنه که چرا ما گرایش داریم که مشکلاتمون رو با ضرب چوب حل کنیم؟ و این سوال که چرا کلا هرکی ثمر میده بیشتر آسیب میبینه؟ الان درختای کاج مدرسه مون که میوه نمیدن از طبقه سوم مدرسه هم زدن بالا و هیچکی هم بهشون چپ چپ نگاه نمیکنه .البته قضیه کاج های مدرسه ما با قضیه داستان کاج همیشه سبز فرق میکنه بنابراین نگید چرا نوشته هات با هم تناقض دارن؟! نوشته های من همش با هم هماهنگه فقط مسئله اینه که تأویل نوشته ها تنها به راسخین فی العلم داده شده! نه هر جوانک سرخوشی که برای خنده میاد وبلاگ :) . البته خوبیش اینه که هرکی میاد وبلاگ فاخر مبّتم (میگویند بهار با تو می آید!) میتونه در حد معرفت و دانشی که خدا بهش عطا کرده از این وبلاگ ارزشمند بهره مند بشه(برادرِ زندگی نامه نویس جدا و خواهشا سعی کن وقایع مربوط به وبلاگ ما رو از تاریخچه زندگیمون حذف کنی که میترسم تو اصل مسلمونیمون هم شک کنن!). +(آها اون علامتی که بالا گفتم اگه حال ندارید تا سرش بخونید همین جاست. نگاه کن مثلا علامت گذاشتیم که نخوایم مجددا توضیح بدیم :) !)راستی تعطیلات هفته گذشته که رفته بودم خونه، با ابوی محترم طبق معمول که دو نفری میریم چرخی بزنیم و به شیوه مشائین مسائل سیاسی ،اجتماعی ، فرهنگی و خانوادگی رو به بحث و مذاکره بذاریم ، تصمیم گرفتیم پیاده روی ای داشته باشیم در ارتفاعات لویزان . ولی برعکس دفعات پیش خیلی شلوغ بود و جوانان و خانواده ها از اقصی نقاط تهران اومده بودن برای تفریح . این پیاده روی یکی دو ساعته حواشی جالبی داشت که یکیش این بود که بعضی از جوونایی که اومده بودن اونجا ، تصمیم گرفته بودن شادی هاشون رو با بقیه شریک بشن و با اینکه محیط تا حدی خانوادگی بود ، درا و صندوق عقب ماشینشون رو باز کرده بودن و قدرت باندهای ماشینشون رو به رهگذران و افرادی که اومده بودن تا از صدای پرندگان لذت ببرن نشون میدادن . جالبه دو سه جا تا من و ابوی رد میشدیم ، اگرچه ملبس به لباس روحانیت نبودیم ولی با توجه به اینکه از سر و وضعمون مشخص بود که نسبتی با حضرات آیات عظام قم داریم ، برامون خلبانان ، ملوانان ای امید خلق ایران پرواز کن... میخوندن! و یکی دو نفرشون هم تا ما رو دیدن یا صدای ضبطشون رو بلند کردن یا اگه خاموش بود روشن کردن . این قضیه برام خیلی جالب بود . طبیعتا به روی خودمون نمی آوردیم و لبخندزنان رد میشدیم . تو این احوال من شروع کردم به کامنت گذاشتن رو حرکات این جوونا . به ابوی (خسته شدم از بس گفتم ابوی ! من بابامو بابا صدا میکنم از این به بعد هم همینجوری مینویسم شما خودتون موقع خوندن علماییش کنید!) گفتم : اینا از مدنیت فقط ظاهرشو دارن . صرف نظر از آهنگایی که گوش میدن که واقعا نشوندهنده شخصیتشونه، ببینید چجوری آسایش رو از دیگران سلب میکنن؟ خوبه همه بخوان دیگرون رو تو شادی هاشون شریک کنن؟ و حرفایی از این قبیل . بعد تو فکر فرو رفتم . چرا آدمایی که ما رو اصلا نمیشناسن دلشون میخواد سربه سرمون بذارن؟ با خودم فکر میکردم واقعا زندگی تو جامعه ای که مردمش ارزشگذاری هاشون متفاوته چقدر سخته. چقدر دلم میخواد گوشه اتاق خودم تو خوابگاه باشم و درس بخونم و پژوهش کنم .ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم اینا هم آدمایی هستن مثل من . همشون مثل من تو زندگی خوشی هایی دارن و مشکلاتی . همشون مثل من گاهی وقتا از زندگی خسته میشن . همشون مثل من احساسات مذهبی هم دارن. فقط گاهی مانعی بین ما وجود داره که حتی نمیتونم اسمش رو دیوار بی اعتمادی بذارم . میتونم بهش بگم شک اولیه . اگه از تک تک آدمایی که با آدمایی مثل من مشکل دارن بپرسید چرا با روحانیون مشکل داری؟ میگن مثلا بداخلاقن ، خشک مقدسن ، اهل گیر هستن ،مغرورن، مفت خورن و ... ولی اگه بهشون بگی چند نفر روحانی میشناسی که انقدر ویژگی های بدی داشته باشن که بخوای ازشون متنفر باشی، احتمالا به زور بتونن یه مثال برات بزنن و عمدتا دوروبرشون روحانی هم وجود نداره و فقط یه سوء ظن اولیه دارن. نمیخوام بگم همه طلبه ها خوبن چون نیستن. نمیخوام بگم اینکه در حال حاضر روحانیت در رأس قدرته تو دشمن پیدا کردن روحانیت تأثیر نداره چون داره . نمیخوام بگم رفتار بد بعضی از ماها باعث بدبینی مردم نمیشه چون میشه . فقط میخوام بگم اینا چیزی نیست که مردم رو از روحانیت جدا کنه . علت اصلی بیشتر همون شک و عدم اعتماد اولیه است .شکی که سببش دلایل فوق و دلایل دیگه ایه که ذکر نکردم . دیگه بعد از این مربوط به هنر طرفینه که آیا میتونن از این شک و بدبینی اولیه عبور کنن یا نه . من سعی کردم از این سوء ظن اولیه عبور کنم و طرفم رو بیشتردرک کنم و از روی ظاهر سرخوش و بعضا هنجار شکنش راجع بهش قضاوت کلی نداشته باشم . و باز باید سعی کنم بیشتر به سمت مخاطبم برم . اگه اون به دلیل همین شک هایی که داره به طرفم نمیاد ،چرا من نرم؟ . و چقدر این شک سریع برطرف میشه . نمیگم برای همه آدمایی که به ماها شک دارن ولی برای اکثرشون . اینو نمیگم چون آدم خوش بینی هستم . اینو میگم چون تجربه کردم . شما هم امتحان کنید . اگه مثل من روحانی هستید بدون اینکه سعی کنید مهربون جلوه کنید، با یکی از همین جوونایی که تیپشون باعث میشه دود از کلتون بلند بشه، شروع کنید به صحبت کردن . و اگه مخالف روحانیت هستید برید به یکیشون سلام کنید و یه سوال بپرسید . مطمئن باشید بعد از چند تا جمله میبینید که حرفا به جای اینکه سوال و جواب باشه ، ناخودآگاه رنگ و بوی درددل پیدا کرده .اونم راجع به خصوصی ترین مسائل زندگی . و اینجاست که میبینید اون سوء ظن اولیه از بین رفته . بعد از اتمام صحبت اگه روحانی هستید با خودتون میگید این بنده خدا برعکس ظاهرش قلب پاکی داشت ولی خب استثناست !. و اگه مخالف روحانیت هستید با خودتون میگید این بنده خدا برعکس بقیه طلبه ها آدم خوبی به نظر میرسید .ولی خب استثناست. همین فرایند رو یه مدت ادامه بدید . میبینید انقدر استثناها زیاد شدن که دیگه راحت نمیتونید بگید برعکس بقیه .... . کم کم احساس میکنید مجبورید تفصیل قائل بشید . و یه مقدار که میگذره میبینید کار از تفصیل گذشت و به جای شک اولیه ، دیگه نگاه اولیه تون خوش بینانه است . آدمی که روبه روی من نشسته آدم خوبیه مگه اینکه خلافش ثابت بشه .
من فکر نمیکنم برای از بین بردن این شک اولیه احتیاج به انقلاب درونی داشته باشیم . فقط کافیه همدیگه رو بیشتر بشناسیم و همچنین سعی کنیم همدلانه با طرفمون برخورد کنیم و از هرکس اندازه خودش توقع داشته باشیم. راستی یکی از سوالاتی که همیشه تو ذهنم بود این بود که چرا ما مذهبی ها ناخودآگاه تو جامعه خیلی جدی تر از اونی که هستیم نشون میدیم تا اینکه تو پیاده روی لویزان متوجه دلیلش شدم. وقتی جوونا صدای ضبطشون رو بلند میکردن اوایل کم کم این احساس در من ایجاد شد که تو فضایی هستم که منو نمیپذیرن و بعضیا میخوان با کارهاشون به من آسیب بزنن. بعد کم کم احساس کردم ابروهام داره میل میکنه سمت اخم! .این جا بود که علت جدیت اجتماعی خیلی از مذهبی ها رو فهمیدم . دفاع از خود و احساس ناامنی ! وقتی احساس میکنی تو اقلیت هستی و احتمال داره آسیب ببینی حداقلش اینه که دلت میخواد ساده و حواس پرت جلوه نکنی . وقتی این احساس در من ایجاد شد سریع اخم رو تبدیل به لبخند کردم . اگه میخوای به طرفت بفهمونی که میدونم به خاطر من صدای ضبطت رو بلند کردی، لازم نیست با اخمت نشون بدی. اگه اعتماد به نفس داشته باشی با لبخندت نشون میدی و اینه معنای إذا مروا باللغو مروا کراما (و هنگامى که با لغو و بیهودگى برخورد کنند، بزرگوارانه از آن مىگذرند) پس نوشت یک: دنیای طلبگی پرماجراست و برای کسی مثل من که روحیه آرومی داره و خیلی اهل ماجراجویی نیست ، یه مقدار سخته ولی دنیای قشنگیه و من عاشقشم. پس نوشت دو:گاهی وقتا که به دردسرایی که میکشم فکر میکنم و احساس میکنم با این حال بعضیا نسبت به ماها نگاه منفی دارن وبه راحتی به خودشون اجازه میدن راجع به کسایی که نمیشناسنشون قضاوت کنن، فکر میکنم باید خیلی زورم بگیره ولی اینجوری نیست! .کسی که برای هدفش تلاش میکنه نباید وقتشو تلف حواشی کنه. پس نوشت سه:فضایی که من و بابام توش واقع شده بودیم فضایی بود که آدما اومده بودن برای تفریح و تو شرایط تفریح اقتضای شنگول بازی زیاده وگرنه با اینکه خونه ما تو محله مذهبی ای نیست ، هروقت از بابام میپرسم میبینم میزان احترامی که از محیط دریافت میکنه نسبت به اهانتی که ممکنه ببینه ، واقعا ده به یک هم نیست. پس نوشت چهار:آدمایی که توحوزه هستن ، از شهرهای مختلف و فرهنگ های مختلف و با روحیات مختلف هستن . همینطور مثل همه مردم اونا هم برای خودشون مشکلاتی دارن که دارن باهاش سر وکله میزنن . بنابراین اینو فراموش نکنید که اگرچه تربیت شده مکتب اهل بیت ع هستن ولی باز انسانهای انتخابگر هستن و به هرحال انگشتای یه دست با همدیگه برابر نیستن. پس نوشت پنج : اگه بهم بگن انتخابت اینه که مردم بیان دستتو ببوسن و موقع دیدنت از جا بلند شن و ... یا به عنوان یه متخصص تو علوم دینی بدون اینکه تقدیست کنن، باهات برخورد کنن ، شک نکنید ترجیحم اینه که به عنوان یه متخصص باهام برخورد کنن . احتیاج و علاقه ای نه به تکریم مردم دارم نه به تقبیحشون .این همه درس نخوندم که بیان دست به عبام بکشن و بمالن به چشمشون! . این همه درس خوندم که به مردم چیزی رو بدم که بهش احتیاج دارن و سهمی در انتقال میراث ارزشمند دینی به نسلم داشته باشم .میراثی که قراره اونا رو به سمت حیات طیبه جاودانه شونه راهنمایی کنه.بگذریم که مرده باد و زنده باد مردم جاش خیلی سریع عوض میشه.
[ پنج شنبه 14/2/91 ] [ 1:13 عصر ] [ هادی جلالی اصل ]
بسم الله الرحمن الرحیم صلی الله علیک یا فاطمة الزهرا فاطمیه رو تسلیت عرض میکنم . خدمت همه شیعیانی که نمیدونن فاطمیه که میشه باید بیشتر عصبانی باشن یا ناراحت؟ تو تاریخ مناسبت های مختلفی هست که هر کدوم میتونه اشک آدمو در بیاره ولی این وسط تنها حادثه ای که شنیدن روضه اش بدجوری دلمو میلرزونه و تا بتونم میخوام از شنیدن وقایعش فرار کنم، فاطمیه است .فاطمیه همه چیش روضه است ولی الان نمیخوام روضه بخونم(میدونم شما هم دلتون نمیخواد حداقل تو وبلاگ من اشکتون در بیاد!). میخوام فقط برای یه بارم که شده جریان رو خالی از احساس مرور کنم . قضیه اینه که پیامبر اسلام ص 23 سال بین امتشون بودن . حرمت خاصی هم برای مردمشون داشتن . خودشون و خانوادشون. طبق آیه قرآن هم تنها چیزی هم که طلب کردن دوستی و مودت اهل بیتشون بود . دامادشون رو قبل از فوت به عنوان جانشین تعیین کردن . بعد تا امتشون رو ترک کردن درحالی که هنوز پیکرشون دفن نشده بود یه عده تصمیم گرفتن که بازی رو تغییر بدن .حالا جانشینشون اعتراض میکنن. یه عده قلیل حاضر به همکاری میشن .دخترشون یکی یکی در خونه انصار و مهاجر رو میزنن و حرفای پیامبر ص رو یادآوری میکنن .کسی جرأت کمک کردن نداره . از حضرت علی ع میخوان که بیاد بیعت کنه . جواب منفی میشنون . به زور متوسل میشن . میان پشت در خونه تا امام علی ع رو ببرن . دختر باردار پیامبر س میگن اگه برم پشت در پشیمون میشن . احترام خونواده پیغمبر رو نگه میدارن . مهاجمین تردید میکنن .میگن فاطمه پشت دره . یکی داد میزنه و إن کانت . حتی اگه فاطمه باشه . در رو آتیش میزنن و میشکنن. دختر پیامبر بین در و دیوار گیر میکنن ولی مقاومت میکنن .میخ در میره تو پهلوشون . با غلاف شمشیر به دست و بازوشون میزنن .جلوی چشم بچه ها و شوهرشون . جلوی چشم شوهری که در خیبر رو از جا کنده . جلوی چشم شوهری که غیرت اللهه . جلوی مردی که یه ضربه شمشیرش با عبادت ثقلین برابری میکنه. جلوی مردی که صدای نعره اش تا آخر عمر تو گوش خلیفه دوم باقی موند . بعد اومدن زنجیر انداختن گردن اون مرد . کشون کشون بردنش مسجد برای بیعت . اون مرد میدونست که اگه الان جنگ داخلی بشه خطر از بین رفتن اسلام وجود داره . میدونست خطر روم جدیه . میدونست خیلی ها واقعا ایمان نیاوردن . میدونست هنوز هیچی نشده خیلی ها ادعای پیامبری میکنن. از خانواده اش دفاع کنه یا از دین خدا؟ کسایی که به خانواده اش تعرض کردن رو مجازات کنه یا صبر کنه تا اسلام حقیقی فرصت ادامه حیات پیدا کنه؟ ابوسفیان خدمت امام علی ع رسید و گفت اجازه بده با چند هزار شمشیرزن کمکت کنم و حقت رو بگیریم. امام علی ع برخورد خیلی تندی باهاش کردن . میدونستن قصدش تضعیف اسلامه امام حاضر شدن 25 سال شاهد این باشن که قاتلین همسرشون و بچه شون حاکم بشن . اجازه دادن حرمت خانواده شون هتک بشه . اجازه دادن دل بچه هاشون تو حمله به خونشون بلرزه . حاضر شدن جلوی چشمشون همسرشون کتک بخوره . اجازه دادن یه اختلاف قدیمی بین شیعه و سنی ایجاد بشه که تا هزارسال بعد هم حل نشه . برای چی ؟ برای اینکه اصل اسلام حفظ بشه . راستش منم مثل خیلی از شماها گاهی خسته میشم . گاهی احساس میکنم باری که رو دوشمه بیش از توانمه . گاهی دلم میخواد مثل بقیه زندگی کنم . گاهی آرزو میکنم کاش حتی یه کشاورز ساده بودم.صبح تا شب جون میکندم ولی از هیچی سردر نمیاوردم و آخر هم و غمم در آوردن یه نونی برای خانوادم بود .گاهی دلم میخواد مثل بنی اسرائیل باشم که به پیامبرشون گفتن تو و خدات برید بجنگید بعد که شهر فتح شد ما میایم! . ولی راستش وقتی یادم میاد که چه آدمایی وجود داشتن .چه هزینه هایی کردن و به چه مصیبتی این امانت رو به نسل ما رسوندن ، خجالت میکشم خسته بشم. دلم میخواد اگه یارکشی باشه تو تیم امام علی ع باشم نه اینکه تو تیم خلفا باشم .نه اینکه تو تیم اونایی که تو مدینه ساکت موندن و زندگی آروم رو به دردسرای حمایت از حضرت علی ع ترجیح دادن باشم. به هرحال مسلمون بودن صرفا به نماز خوندن و روزه گرفتن و حتی خمس و زکات دادن نیست . خیلی ها بودن که همه این کارها رو میکردن ولی وقت جنگ هزار تا بهون می آوردن که تو شهر بمونن . من تک پسرم . من مادرم تنهاست . حالا بقیه هستن میرن جبهه . من مشکل مالی دارم . اصلا واسه چی میجنگیم؟و... پس نوشت یک : بابام خیلی برام محترمه . نه فقط به خاطر اینکه همیشه سعی میکنه راه درست رو انتخاب کنه . نه فقط به خاطر اینکه هیچ وقت از هزینه کردن نترسیده .علاوه بر اینا و خیلی از دلایل دیگه به خاطر اینکه تک پسر بود و در حالی که مادربزرگم وابستگی عجیبی بهش داشت ، خانوادشو با خودش برد اهواز و جوونیشو تو جنگ سپری کرد. پس نوشت دو: گفته بودم پست بعدی ، پیک نوروزیه .به دلایلی احساس کردم موضوعی که انتخاب کرده بودم بی دردسر نیست .اینه که این وعده ام هم مثل خیلی از وعده های دیگه ام میره تو تاریخ وبلاگ. پس نوشت سه : اگه همین الان یار کشی بشه با توجه به زندگی ای که تا الان داشتید فکر میکنید جزو کدوم یک از سه تا تیم باشید؟ پس نوشت چهار : اگه احساس میکنید تا الان تو تیم مناسب نبودید ، چقدر حاضرید واسه تعویض تیمتون هزینه کنید؟
[ چهارشنبه 6/2/91 ] [ 2:16 صبح ] [ هادی جلالی اصل ]
سلام بر بازدید کنندگان بقایای وبلاگ فاخر میگویند بهار با تو می آید . چنانچه با تور گردشی به بازدید این اثر باستانی اومدید ، احتمالا راهنمایان محترم براتون توضیحاتی راجع به تاریخچه و وقایع این وبلاگ دادن و آشنایی اجمالی راجع به این وبلاگ پیدا کردید . اگه هم از اون دسته افرادی هستید که به وصیت مادر بزرگ یا پدربزرگ مرحومتون که زمانی از خوانندگان نوجوان وبلاگ من بودن اینجا اومدید هم پس باید قصه هایی راجع به این وبلاگ تو داستان های قبل از خواب مادر بزرگ شنیده باشید . خلاصه یه زمانی اینجا وبلاگ آبادی بود تا اینکه از اواخرسال هزاروسیصدونود شمسی کم کم به ورطه زوال افتاد. بگذریم تو این مدتی که بنده در غیبت صغرام بودم ، یه بار دیگه قربانی بازی های کثیف سیاست شدم و گمانه زنی هایی راجع به غیبتم مطرح شده . به طور مثال به بعضی از گمانه زنی های احتمالی توجه کنید: نکنه مرده؟!( صدای شیون و زاری حضار) . شاید رفته به اسرائیل پناهنده شده به هرحال الان بازار فرار داغه(صدای نچ نچ حضار). صدسال سیاه نکنه زن گرفته؟! (انفجار صدای کل و شاواش {یا شاباش یا شادباش یا هرتلفظ دیگه ای که این لفظ تو منطقه شما داره} حضار) آخه عقل هم خوب چیزیه . اگه من مرده بودم پس چرا اخبار اعلام نکرد؟ چرا سازمان کنفرانس اسلامی عزای عمومی اعلام نکرد؟؟ اسرائیل ؟ جدا؟ من اگه رفته بودم تو تیم اسرائیلی ها که تا الان رویای از نیل تا فرات که تحقق پیدا کرده بود که هیچ ،الان اسرائیلی ها از جنوب تا کلیمانجارو پیشروی کرده بودن و از شمال هم تو تنگه های بسفر و داردانل مشغول ماهیگیری بودن . حالا این احتمالات یه چیزی . روتون به دیوار گلاب به روم ،این احتمال آخری چی بود؟؟؟ کدوم دختر بدبختی بوده که به این نتیجه رسیده جواب مثبت دادن به من از خودکشی کار بهتری محسوب میشه ؟ بعدشم نمیگید وقتی الان غفاری تو زندانه من باطل السحر از کجا گیر آوردم؟ انجمن های حمایت از حقوق بانوان کجا بودن که من تونستم زن بگیرم؟ نمیگید اگه رفته بودم خونه بخت تا الان شیرین عبادی اعتصاب غذای خشک کرده بود و اعلام کرده بود تا اون دختر خائنی که به این (شیرین همزمان با چهارانگشت دست راست و چانه به مدیر محترم وبلاگ اشاره میکند) جواب مثبت داده اعدام نشده بنده غیر از سیگار و چایی شیرین و مقاله های مدیرمسئول محترم روزنامه[...] به هیچی لب نمیزنم؟ نخیر این حرفا نیست (صداهایی مبنی بر بازپس گیری کل و شاباش ونچ نچ و شیون و زاری از جانب حضار). علت غیبت بنده دو تا مسئله بود . اولیش اینکه که تعطیلات نوروز از سر تا تهش مسافرت بودم و وقت و حس و حالش نبود به روز شم و دومیش هم اینکه ده دوازده روز اخیر داشتم برای دکترا (که آزمونش دیروز برگزار شد) میخوندم (صدای آهاااااااای حضار). به هرحال اگرچه شرکت تو کنکور دکترا برای کسی که هنوز پایان نامه ارشدش رو هم دفاع نکرده کار خیلی تخیلی ای محسوب میشه ولی هرچی نباشه بنده به همین اعتماد به نفس تخیلیم معروفم! تا الانم که این اعتماد به نفسه برام بد نبوده بنابراین با خودم گفتم : هادی ! تا الان غیر از پرواز کردن چه کاری بوده که تصمیم بگیری انجام بدی وتوش موفق نشی؟؟؟(اوهوی این قضیه پرواز کردن شوخی بودا .بعدا برام دست نگیرید) . اما اگر جویای قضایای آزمون باشید باید عرض کنم : دیروز صبح رفتیم دانشگاه قم دیدیم هیچیش شبیه اون تصوری که تا الان از کنکور داشتیم نیست ! . به جای انبوهی از جوانان نگران که همراه مامانشون اومدن کنکور بدن، جماعتی از مردان مسن عصا به دست اومدن اونجا . چرا؟ چون هیچ کار بهتری به ذهنشون نرسیده که تو سالهای آخر عمر انجام بدن جز گذروندن مقطع دکتری . تو چهره هیچ کس نگرانی نمیدیدی . چون آدما دو دسته بودن یا مثل بنده جوون جقله بودن و امیدی به قبولی نداشتن وفقط اومده بودن یه تجربه ای تو زندگی کسب کنن و بنابراین چیزی برای ازدست دادن نداشتن که بخوان به خاطرش استرس بگیرن یا همین جماعت بابابزرگا بودن که هرچیزی بگی تو زندگیشون دیده بودن و هر تجربه ای تو رزومه شون بود و بنابراین معنا نداشت برای چیزی مثل کنکور استرس بگیرن . هیچ مادری هم نیومده بود تا تسبیح دستش بگیره و دعا کنه . اینم به دو دلیل بود . مادر اکثر شرکت کنندگان (منظور همین جماعت بابابزرگهاست)احتمالا سالها بود که از دنیا رفته بودن و از اون دنیا داشتن برای پسرکشون که خودش احتمالا الان نوه ونتیجه داره دعا میکرد و مادر مابقی (یعنی ما جوونک ها ) هم موقعی که شنیده بودن پسرشون درست بعد از اینکه راه رفتن یاد گرفته ، تصمیم گرفته بره کنکور دکتری بده ، صاف تو صورت بچه طفلکی خندیده بودن و گفته بودن :باشه! رقابت هم اصلا عادلانه نبود چون جواب خیلی از سوالات رو اگه ما تو کتابا خونده بودیم ، بابابزرگای حاضر در جلسه بارها تو دانشگاه برای دانشجوهاشون تدریس کرده بودن و از طرفی برای خیلی هاشون خاطره بود !. مثلا من هم راجع به جنگ های ایران و روس خوندم ولی خیلی از اینایی که شرکت کردن ، خودشون تو رکاب عباس میرزا جنگیدن و همه هم میدونن شنیدن کی بود مانند دیدن؟؟. من تو کتابا راجع به اینکه یکی از تبعات جنگ های جهانی برای ایران قحطی بود، خوندم ولی خیلی از اینا خودشون زمان جنگ جهانی دوم از گشنگی دل ضعفه گرفتن و محاله قضیه قحطی رو فراموش کنن . من باید تو کتابا بخونم که مثلا نظر ماکیاولی راجع به شیوه های خر کردن مردم (دور از محضر مبارک) چی بوده ولی اینا خودشون شخصا از نیکول جون پرسیدن و میتونن عین کلمات اون مرحوم رو به خاطر بیارن . فقط یه جا به نفع ما جوونا بود اونم این بود که ما تو آزمون زبان انگلیسی جلو بودیم . علتش هم این بود که زبان انگلیسی از اون موقعی که اینا یاد گرفتنش، خیلی تغییر کرده و کلی کلمات جدید توش وارد شده درحالی که ما تو همین قرن بیست و بیست و یک زبان یاد گرفتیم بنابراین به روز تریم . خلاصه وقتی دو ماه دیگه اومدم اعلام کردم که قبول نشدم بدونید تقصیر بنده نبوده بلکه تقصیر کلا از رقابت ناعادلانه بوده. فعلا یه چند روز دیگه برید استراحت کنید چون تا بهار تموم نشده میخوام تو پست بعدی براتون پیک شادی بذارم . میرید حلش میکنید میذارید تو جعبه نظرات تا بعدش بهتون بگم چی میشه. پس نوشت یک: تصمیم گرفته بودم چند وقت راههای زندگی کردن رو بهتون یاد بدم و به جای پس نوشت چند وقت وصیت نامه داشته باشیم ولی یادم افتاد که پارسال که با همین عنوان تو صفحه شخصیم تو کلوب مطلب مینوشتم ، یکی از دوستام بهم گفت که عنوان خوبی نیست و منم عنوان رو عوض کردم . بنابراین از اونجایی که نظر دوستم کماکان برام خیلی مهمه ، منصرف شدم . شما هم به همین پس نوشت ها بسنده کنید. بعدشم زندگی ای که راهش رو من آموزش داده باشم کم از مردگی نداره! پس نوشت دو: این آب و هوا نمیخواد یه کم حساب کتاب پیدا کنه؟ یه روز از زو گرما درا رو چارطاق باز میکنیم و سرمونو میکوبیم به دیوار بعد فرداش از سرما مجبوریم هم اتاقیمونو بقل کنیم که یخ نزنیم!. پس نوشت سه : ممنون از همه دوستایی که تو این مدت اومدن و نظر گذاشتن و جویای احوال بودن . تا الان سرم خیلی شلوغ بوده و از این پس هم . ولی کم کم میام یکی یکی دید همتون رو بازدید میکنم که تو سال جدید رسم و رسوم رو به صورت مجازی انجام داده باشیم. پس نوشت چهار :حتما براتون سوال ایجاد شده که من چرا انقدر چرت و پرت مینویسم؟ . یه بار دیگه سمت راست وبلاگ اون کادر بالایی رو بخونید! . البته راستش رو بخوایید راجع به موضوعاتی که من مینویسم قلم زدن خیلی کم خطر تره وگرنه راجع به هرکی بخوای حرف بزنی صدتا صاحب پیدا میکنه . این قضیه شیرین عبادی هم که الان مطرح شد به خاطر این بود که اون ور آبه و الحمدلله دستش بهم نمیرسه! پس نوشت پنج : دلتون برای تعطیلات عید تنگ نشده؟ پس نوشت شش: دقت کردید کل متن خلاصه اش میشد : چند وقت نبودم . اولش مسافرت بودم و بعدش هم درس داشتم؟ . چه میشه کرد من اگه مطلبی رو که تو دو تا جمله میشه گفت تو دو تا صفحه نگم احساس میکنم حق مطلب ادا نشده! شما هم به نفعتونه به بزرگواری خودتون ببخشید(وگرنه مثل دفعه قبل دعوامون میشه)
[ شنبه 26/1/91 ] [ 7:21 عصر ] [ هادی جلالی اصل ]
سلام در پی تحریم های همه جانبه مدیریت وبلاگ در پست قبلی ، توقع تأثیرات چشم گیر داشتیم و هر شب منتظر سیل توبه نامه و تشکیل قیام های توابین در حمایت از وبلاگ بودیم ولی نه تنها صدای العفو سید جمال از ستون هیچ مسجدی به گوش نرسید ، بلکه بدهکار دبیرستانی های خواننده وبلاگ هم شدیم که چرا به روح لطیف ما توهین کردی؟! به هرحال از اونجایی که انگار تحریم پس نوشت های ما در خوانندگان هیچ شوکی ایجاد نکرده که هیچ ،انگار عین خیالشون هم نیست ، بنابراین ترجیح میدم اعلام آتش بس کنم. بله از همین پست میتونید پس نوشت بخونید .حرومتون بشه ایشالا . در مورد سید جمال هم با توجه به عدم استماع العفوش ،مهر خارجی بر پیشونیش نقش بست و تصمیم داشتم کلا تحریمش کنم ولی از اونجا که حاج آقا فلاح شفیع ایشون شدن و طی بیانات حکیمانه ای گوشزد فرمودن که ایشون تنها سید جمعه و مستحق بخشش و از اونجایی که بنده هم تصدیق میکنم که ممنوعیت دائم از خوندن پس نوشت های این وبلاگ فاخر میتونه صدمات جبران ناپذیر روحی به سید جمال وارد کنه و خدایی ناکرده پاش بیش از این بلغزه و به وبلاگ های رقیب گرایش پیدا کنه ، تصمیم بر آن شد که کماکان از سیاست جذب حداکثری پیروی کنیم و ایشون رو ببخشیم .باشد که با دیدن بزرگواری ما راه صلاح اختیار کند. بگذریم . بریم سراغ ادامه مناسک ضمنا همین الان هشدار میدم در حین خواندن این پست به هیچ وجه در حال خوردن یا آشامیدن نباشید! اما ادامه مناسک (بخش واجبات): مسواک زدن : بر همه واضح و مبرهن است که مسواک زدن کار پسندیده ایست و از مسائلی است که کافر وخداپرست ، گبر و نصرانی و مسلم و آتش پرست بر اهمیت آن مرقومه ها نگاشته اند بنابراین اگرچه حضرت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند: اگر این نبود که نمیخوام امتم به مشقت بیفتند ، واجب میکردم که با هر نماز مسواک بزنند ، و بنابراین مسواک رو واجب نکردن ولی علت این کار ایشون این بود که ایشون پیامبر رحمت هستن بنابراین از اونجایی که بنده پیامبر زحمت هستم تو رژیم ما مسواک جزو واجبات محسوب میشه .خوبیت نداره دهان مبارک که باز می شه ، جرم های زرد رنگ از دندونای آدم قندیل بسته باشه! بده آدم دهنشو که باز میکنه ، تا شعاع سه متری هرچی گل و گیاه و کودک زیر دو سال وجود داره پرپر بشه . مخصوصا اگه بچه کوچیک تو خونه دارید خواهشا مراعات کنید . شاید الان خودشو نشون نده ولی خدای ناکرده ده سال میگذره طفلی سرطان ریه میگیره! .خلاصه اگه قرار باشه کسی نگران رستگاری آدم بشه باید بتونه بدون ماسک نزدیکتون بشه. اگه نتونه شما رستگار نمیشی بعد خدا هم به عنوان عذاب تو دهن خودت محشورت میکنه !. متانت در رفتار و گفتار: بله درسته . متانت آدمو خوشگل جلوه میده باور نمیکنید؟ برید یه کم فیلم نگاه کنید! . نوجوونای عزیزم که فکر میکنید هرچی بیشتر شنگول بازی دربیارید و هرجا جنس مخالف بود شروع کنید با رفقا مسخره بازی و قهقهه های مستانه زدن ،بیشتر جلب توجه میکنید، اشتباه میکنید! . البته جلب توجه میکنیدا ولی توجهی که بهتون خواهد شد به دردتون نخواهد خورد . آدم باشید لطفا هم خدا خوشش میاد هم خوشگل تر جلوه میکنید. سعی کنید عوضش چشماتونو ریز کنید و هی لبخند ملیح بزنید ! استفاده از شامپوی مناسب : به قول علما لاشک و لاشبهة که موی زیبا در زیبایی تأثیرات غیر قابل انکاری داره . در تاریخ بشریت هم ابیات زیادی در وصف زلف یار سروده شده بنابراین اگر قراره کسی نگران رستگاری آدم بشه ، داشتن موی درست و درمون از اوجب واجباته . متأسفانه تو بعضی خونه ها پدر خونه اعتقاد داره که ما نسل اندر نسل از این شامپو تخم مرغی های داروگر میخریدیم بنابراین همینو به عنوان سنت ادامه میدیم !. پدر محترم اینو بدون که تجربیات علمی میگه بکش زیر این سنت بره! . اولا هر مویی یه شامپوی مناسب داره و ثانیا شش ماه که بگذره دیگه موت درمقابل شامپوی قدیمی پوستش کلفت میشه و شامپو تأثیرشو از دست میده بنابراین سعی کن هر از چند گاهی شامپو رو عوض کنی وگرنه هم دچار شوره سر میشی هم ریزش مو هم همچین این موهات زبر میشه که اگه بگیره به ماشین مردم خط میندازه روش بعد هی مجبوری خسارت بدی . شبا هم که میذاری سرتو رو بالش ، صبح میبینی بالش بیچاره ریش ریش شده . خلاصه نکن این کارا رو.حالا اگه بخوام تفصیلا وارد بحث شامپو بشم یه کم خاله زنکی میشه بحث و ما هم سبزی نداریم اینجا پاک کنیم بنابراین خودتون در مورد مارک مناسب تحقیق کنید . فقط هد اند شولدر نخرید که ریزش مو میاره. اتو کردن لباس : این لباسو همینجور از خشک کن در نیار بکن تنت بپر برو بیرون. هم خودت میچایی هم شخصیتت. اتو کن لباسو بعد بپوش . نمیگم مثل داداش کوچیکه ما جوراباتو هم اتو کنی و موقع اتو کردن هم نصف هیکلتو بندازی رو اتو که خدایی نکرده یه وقت یه چروک کوچولو رو لباست باقی نمونه، ولی همینجوری هم نپوش این کارا رو میکنی فردا روز که روت به دیوار معتاد شدی هیشکی نگران رستگاریت نمیشه.حالشو نداری بشور و بپوش بخر که حداقل ضایگیش کمتر شه. آن کادر کردن مو و محاسن : اولا عرض کنم که درستش همین آن کادره که من نوشتم نه آن کارد که میگن . آن کادر همون لغت انگلیسیه که به معنای تو قالبه. بنابراین اگه خودت نمیگی آن کادر اشکال نداره ولی اگه کسی گفت حداقل بهش نخند . بگذریم . شهرداری زحمت میکشه تو کل شهر به این عظمت هرچی شمشاده آن کادر میکنه بعد خدا کلا مسئولیت بیست سانت مربع صورتو در اختیار جنابعالی قرار داده ، نمیتونی یه کاری کنی شبیه جنگل های حفاظت شده نباشه؟ نمیگی با یکی روبوسی میکنی طفلک پوستش عزادار میشه؟ خود من همیشه از بچگی مصیبت داشتم و دارم که وقتی میریم شیراز با بابابزرگ میخوایم روبوسی کنم با توجه به اینکه ته ریش میذاره ، عین چنگگ اینا میره تو صورت ما . موقع روبوسی دیگه نمیشد صورتامونو جدا کنیم! میچسبید به هم باید آب فشار قوی می گرفتیم بین صورتمون بلکه این ته ریشا از پوست زخمی ما بیاد بیرون! (حالا البته نه تا این حد ولی خب به هرحال ) . آره خلاصه برسید به اینا . البته این مال آقایون بود . خانما هم وظایفی در زمینه مشابه دارن که به هیچ وجه به بنده مربوط نمیشه . برن از مامانشون بپرسن. استحمام مرتب : اون قدیما میگفتن من و بابام و داییم و عموم هفته ای دو بار میریم حموم! . این مال همون قدیماست . طفلی ها تو خونه حموم نداشتن اوضاع مالی هم خراب بود میگفتن هفته ای دوبار . تازه دروغ هم میگفتن وگرنه فوقش یه بار میرفتن . ولی الان الحمدلله تو خونه حموم وجود داره بنابراین حداقل یه روز درمیون حموم واجبه برای پوست و مو . تازه تابستون باید بشه هر روز. اهمیت استحمام تو مناسک زیبایی ما مثل اهمیت زکات در احکام سنتی میمونه . همونجور که زکات باعث پاکی مال میشه(همونطور که اسمش هم روشه) حموم هم باعث پاکی جسم و در نتیجه جذابیت و زیبایی بیشتر میشه. پس نوشت 1:به نظر میرسه پست خوشگل باشید... داره از هدف اصلیش دور میشه .حتما عنایت دارید که بنده همچین هم علاقه ای به خوشگل شدن شما ندارم . فقط میخواستم یه نتیجه گیری کنم که فکر میکنم تو همون قسمت اول حاصل شد ولی مطلب تکمیل نشد و بنابراین منم از ترس شما که از مطلب طولانی گریزانید تصمیم گرفتم قسطیش کنم (تازه این تصمیم رو گرفتم باز اینجوری اغتشاش کردید). حالا دیگه فکر میکنم بحث داره به استهجان کشیده میشه ! . هی مسائل مختلفی به ذهن مشوش ما خطور میکنه که دلم نمیاد ننویسم و از طرفی هم هیچ مشکلی از خلق الله حل نمیکنه بنابراین تصمیم گرفتم این قسمت رو به عنوان قسمت پایانی لحاظ کنم . اگرچه رسیدن به زیبایی مکروهات و محرمات و مستحبات و مباهاتی هم داره ولی اونا رو اگه علاقه داشتید برید مطالعه آزاد کنید . و لازم به یاد آوریه که وبلاگ من تنها در برابر کودک درونم مسئولیت داره نه در برابر خواسته های مشروع و نامشروع شما :) پس نوشت 2:دوست دارم این وبلاگ شنبه نامه باشه ولی چه کنم که سرم خیلی شلوغه . این دو تا پست اخیر رو هم آخر هفته تو راه تهران نوشتم وگرنه وبلاگ مخروبه میشد . با این حال فرصت مقتضی برای ویرایشش پیش نیومد بنابراین باز یه شنبه نامه میشه. پس نوشت 3:بهار داره میاد . امیدوارم دلاتون هم بهار باشه و هیچ کدوم تجربه بهار پاییزی نداشته باشید.
[ یکشنبه 14/12/90 ] [ 5:13 عصر ] [ هادی جلالی اصل ]
سلام بر خوانندگان ناشکیبا و اغتشاش گر وبلاگ فاخر می گویند بهار با تو می آید . متأسفانه در پست قبل شاهد پدیده نامیمون و شوم شورش در صفحه نظرات بودیم .بخش زیادی از جماعت کامنت گذار اعتراضات عمیق و وثیقی در رابطه با ابعاد نوشته داشتن. به هرحال از اونجا که در اسلام هیچ جنگی مشروع نیست مگه اینکه قبلش مذاکره و گفتگو صورت گرفته باشه ، اول باهاتون مذاکره میکنم.اول از همه باید بگم هفته نامه با روزنامه فرق میکنه و همینطور با ماهنامه و سالنامه . روزنامه با توجه به اینکه هر روز منتشر میشه طبیعتا کوتاه تر از هفته نامه است و هفته نامه کوتاه تر از ماهنامه و سالنامه. حالا مطالب وبلاگی هم که بعد از بیست روز ، پست جدید گذاشته طبیعتا طولانی تر خواهد بود . مسئله دیگه اینه که موضوعی که انتخاب میشه تو حجم نوشته تأثیر داره . من حالا نمیخوام وارد بازی کثیف سیاست بشم ولی شما باید تفاوت مطالب این وبلاگ فاخر رو با وبلاگ های رقیب متوجه بشید یا نه؟ بنده هم بلدم مثل بعضی وبلاگا بنویسم . کوتاه هم میشه اتفاقا . باور نمیکنید؟ تحویل بگیرید : سلام سلام . امروز با دوست جونام رفته بودیم پارک . خیلی خوش گذشت . خدا قسمتتون کنه چرخ و فلک ! اون بالا با بچه ها انقدر خندیدیم شیطونی کردییییییییییییییییم که خدا میدونه هی به ریش مردم میخندیدیم! . چقدر همه خوشحال بودیم .چقدر هوا خوب بود چقدر رنگا پررنگ بودن چقدر دنیا قشنگه . چقدر شما خوشگلید! . الانم که سه ساعته دوستام بهم اس نزدن دارم از غصه میمیرم و اگه با دیدن خون بی هوش نمیشدم ، حتما میرفتم تو حموم رگ دستمو میزدم! آخه من چجوری باید به دوستام حالی کنم که دلم براشون تنگ میشه؟. میبینمتون دوست جونا .بوس بوس(!) خوب بود؟ نه خدایی خوب بود؟ متن اینجوری میخواید ؟ اینجوری میخواید کنترات برمیدارم هر روز به روز میشم. قول هم میدم 5 خط بیشتر نشه . مگه الکیه ؟ متنای وبلاگ فاخر میگویند بهار... با وسواس نوشته میشه . این نوشته ها قراره بره تو حافظه تاریخی این ملت!. این وبلاگ وبلاگیه که راه های خوشگل شدنو آموزش میده نه اینکه بشینه خاطرات شیرین کاری های نویسنده و دوستای خنک دبیرستانیش رو تعریف کنه. خاطراتی که فقط ثمرات جامعه شناختی داره و فایده اش هم اینه که نشان دهنده وجود ناهنجاری های عمیق اجتماعی تو جامعه و ضعف سیستم آموزش و پرورش ماست که چنین دبیرستانی هایی رو تحویل جامعه میده!. اینا رو گفتم ولی به هرحال از اونجا که میدونم شما حرف حساب تو گوشتون نمیره، ناگزیرم چنان سیاستی با شما کنم که تاریخ، چنگیز و تیمور از صفحه ذهن بزداید و زین پس ناقلین از ویرانه ها که من ساختم گویند و کاتبین از کاخ ها که من سوختم نگارند! از این رو با توجه به اینکه علاقه ای به متون طولانی ندارید، ازین نوشته به مدت سه پست ، حق خوندن پس نوشت ها رو ندارید. پس نوشتهای این وبلاگ برای شما حکم تنگه هرمز رو داره که بالأخره مجبورم کردید ببندمش! . منتها این دفعه چون مانوره ، به مدت سه تا پست بسته است ولی اگه باز هم مدیریت بنده رو تخریب کنید کلا میبندمش تا خیالتون راحت شه (دور از محضر داداش امیر و پرنیان خانم و بقیه خوانندگان فخیم و فهیمی که از ابعاد متن دفاع میکنن.) . این وسط آقا سید جمال استثناست . چرا که اگرچه مدیریت بنده رو در رابطه با ابعاد نوشته زیرسوال نبرده ولی با یک حرکت نابخشودنی و غیر قابل توجیه به کودک درون بنده توهین کرده و همه میدونن کودک درون من تو این وبلاگ از مقدسات محسوب میشه ، بنابراین تا عمر این وبلاگ باقیه حق نداره پس نوشت ها رو بخونه .بله سید خان تنگه هرمز برای شما تا ابد بسته است . شما تو این وبلاگ حکم اسرائیل رو داری! برو یه کم از حاج آقا فلاح یاد بگیر که هنوز ممنون محبتش در رابطه با عکس هستم. شما دو تا تو یه فضا بزرگ شدید حالا اینکه جنابعالی شدی مثل پسر حضرت نوح و ایشون شده مثل سلمان فارسی، مشت محکمیست بر نظریه جبر اجتماع. ضمنا الکی دنبال کامنتش اینجا نگردید .چون تو سایت کلوب کامنت گذاشته نه اینجا . مطالب ، همزمان هم در اینجا منتشر میشه هم در صفحه شخصیم تو سایت کلوب . البته نگران نباشید شما پارسی بلاگی ها مقدم هستید و کلوبی ها طفیلی هستن . چون کلا تو کلوب کسی حوصله خوندن متن طولانی نداره .مگه چه خبر باشه که یکی از فامیل یا دوستان (سابق) مثل همین سیدجمال خان ، هوس کنن از پشت به آدم خنجر بزنن! . خلاصه سید جمال خان که الان داری این متن رو میخونی . اگه میخوای بخشیده شی اول باید دل کودک درونمو به دست بیاری . راهش هم اینه که یه مسجد انتخاب میکنی میری خودتو با طناب به یکی از ستوناش میبندی و چنان صدای العفو العفوت رو به آسمون بلند میکنی که صداش تو خوابگاه به بنده برسه و منم مثل آدمای بزرگواری که تو قسمت آخر فیلما دشمن خونیشونو میبخشن ، با لبخندی برلب و حرکات اسلوموشن بیام و دستی به سرت بکشم و ببخشمت. وگرنه اگه مردم هم حق نداری تو تشییع جنازه ام شرکت کنی ! . فایده نداره هرچی نق میزنم دلم خنک نمیشه که هیچ ، بدتر داغ دلم تازه میشه . پاشید. پاشید برید دنبال کار و زندگیتون . امروز از رستگاری خبری نیست . برید چند روز دیگه بیاید بلکه اعصابم سر جاش باشه و بتونم راه های خوشگل شدن رو یادتون بدم . فقط تا اون موقع یه نکته رو داشته باشید راجع به محرمات خوشگلی . آقا استرس و اعصاب خراب ، برای پوست مثل سم میمونه . منم از دست شما و این کامنتاتون الان پوستم داره علائم نافرمی از خودش بروز میده . بنابراین تا شرایط از این خراب تر نشده از این منطقه خطر که امنیتش برای پوست مثل امنیت غزه می مونه خارج میشم و شما رو تا پست بعدی به خدای زیبایی ها میسپارم. پس نوشت یک : خانم و آقای محترم معترض! . مگه نگفتم پس نوشت محرومید شما؟ لطف بفرمایید به قوانین احترام بذارید.برای چی دارید می خونید؟ پس نوشت دو:به حول و قوه الهی ، سه شنبه ،بازدید وبلاگ به بالاترین حد خودش در تاریخ وبلاگ رسید . این پدیده فرخنده و میمون نشاندهنده اینه که بعد از افت شدید بازدید های وبلاگ پس از حادثه اخیر، ققنوس بار دیگر داره بالهای عظیمش رو باز میکنه و از خاکستر به پرواز درمیاد بنابراین جلوی دماغ و دهنتونو بگیرید و چشاتونو ببندید که تو این بال بال زدنا ، خاکستر نره توش! پس نوشت سه : تو همین وبلاگ فاخر ، چهار سال پیش موقع انتخابات مجلس هشتم عرض کردم پاشید برید به کاندیدای اصلح رأی بدید نه اینکه همینجور خودکار بردارید از قیافه هرکی خوشتون اومد بفرستیدش تو (اسنادش هم تو آرشیو وبلاگ موجوده). ولی شواهد حاکی از اونه که بعضیا هنوز عمق استراتژیک اهمیت قضیه رو درک نکردن . من وارد مصادیق نمیخوام بشم فقط همین الان یه نیگا به نماینده های مختلف مجلس بندازید میبینید که چقدر با هم تفاوت دارن و انتخابتون چقدر مهم بوده و همه هم میدونن که شلغم و هلو با همدیگه تفاوت ماهوی دارن بنابراین شلغم نفرستید مجلس لطفا . سعی کنید هلوهاش رو سوا کنید (منظورم حمایت از دکتر لنکرانی نبود اشتباه نشه!).
[ شنبه 6/12/90 ] [ 4:48 عصر ] [ هادی جلالی اصل ]
سلام یه مدتی کم کاری کردم و فرصت نمیشد بنویسم حتی جواب کامنت ها رو هم دیر به دیر میدادم که همینجا از بزرگواران کامنت گذار که صاحبان حقیقی این وبلاگ هستند (حرکتو داشتید؟!) عذر خواهی میکنم. راستش سرم حسابی شلوغه و اگه بگم براتون روز رو چطور شب میکنم سرتونو می ذارید رو مانیتور و های های به حالم گریه می کنید . فقط بهتون بگم شبا ساعت دو و نیم سه می خوابم و صبح هم باید زود بیدار شم که کلاس ساعت هفت صبح نپره . هر روز بیدار میشم با چه مصیبتی فکر میکنم حالا برم سر کلاس یا نرم؟ بعد وقتی یاد چهره جدی و ابهت خفن انگیزناک استاد محترم میفتم سرمو میندازم پایین و اول چند دقیقه تو تشک همینجور در حالت ثبات میمونم تا خون به مغزم برسه بعد رو صندلیم میشینم تا دو مرحله ای آماده رفتن به کلاس بشم تا فشارم نیفته بعدشم عین یه بچه حرف گوش کن و مظلوم، لپ تاپ و کتابا رو میزنم زیر بغلم و میرم سرکلاس. بگذریم (اصلا انگار این مقدمات طولانی برای وبلاگ من یه بیماری غیر قابل درمانه). اگرچه این چند وقته سرم خیلی شلوغ بوده ولی معناش این نبوده که فیلم نگاه نمیکردم. کلا آدم اگه هیچ تفریحی تو برنامه روزانه اش نداشته باشه یه دفعه آب روغن قاطی میکنه و مجبوره کلا عطای درس رو به لقاش ببخشه. خلاصه دو تا فیلم تو ایام اخیر دیدم که در هردوانه اش یه دختر خانم عاری از هرگونه فضایل و کمالات اخلاقی و فرهنگی ، به دلیل واقع شدن در شرایطی خاص و تحمل و ایمان اطرافیان و کار سنگین بر روی شخصیتشون ، بعد از چند قسمت تبدیل به فرشته ای میشن که نگو و نپرس. به گونه ای که اگر بنده با هرکدومشون برخورد کنم حتما ازشون التماس دعای شدید برای حل مشکلات و عاقبت بخیری و ... خواهم داشت که قطعا از اولیاء الله هستند (انشاءالله) .
این فیلما رو که میدیدم با خودم میگفتم چی میشه که آدمای دور و بر این دخترا انقدر صبر و حوصله دارن و هرچی اینا گند میزنن باز ولشون نمیکنن و تا اینا رو به زور نفرستن بهشت بی خیال نمیشن؟ با توجه دقیق به فرآیند فیلم و استفاده از رهیافت های رفتارگرایی و انتخاب عقلایی و ... به این نتیجه رسیدم که دلیلی وجود نداره جز خوشگلی! . بله عزیزان! چهره خوب آدم رو رستگار میکنه وگرنه همین بنده ناچیز اگر فرداروز یه دفعه شیطون و رفیق بد دست به دست هم دادن و سیگار گذاشتن لای انگشتم ، کل جوامع موجود در شیراز و قم و تهران که باهاشون سروکار دارم و همینطور جوامع مجازی اعم از پارسی بلاگ ، کلوب ، بلاگفا ، پرشین بلاگ و دیگر مراکز اینترنتی و خانواده های وابسته و دوستان و آشنایان و اصحاب و اذناب و... ، آنی بعد از اینکه یه نگاه چپ چپ به ما کردن و سری از روی تأسف تکون دادن ، راهشونو میکشن و میرن و منو با شیطون و رفیق بد و پاکت سیگار بهمن و تیر ، تنها میذارن تا تو باتلاق اعتیاد فرو برم و خودم راهم رو به جهنم پیدا کنم. خلاصه از اونجایی که اعمال و مناسک شرعی ، هدفش چیزی جز رستگاری بندگان خدا نیست و از اونجایی که بنده با دیدن این فیلم های آموزنده به شدت روشن شدم و راهم رو در زندگی پیدا کردم ، تصمیم گرفتم اعمال و مناسک جدیدی به خوانندگان فهیم وبلاگ فاخر "میگویند بهار با تو می آید" ، تقدیم کنم باشد که با رعایت دقیق این رژیم رفتاری ، به چهره مطلوب دست پیدا کنیم و از این طریق همه نگران رستگاری ما بشن و انشاءالله همگی راهی بهشت شویم . اما مناسک: مناسک ، طبق احکام تکلیفی شرعی به پنج قسم تقسیم میشن : واجبات ، محرمات ، مکروهات ، مباهات و مستحبات. قسم اول واجبات: منظور از واجبات ، انجام کارهاییه که هم مطلوبه و هم اختیاری نیست. یعنی کف کاریه که انجام میدید و مثل قوانین مدنی میمونه . خلاصه اگه به کسی بگن مثلا نماز میخونی بعد بگه مگه من خرمقدسم، باید بهش بگن قطعا مقدسشو نیستی . چون واجبات حداقل کاریه که یه آدم میتونه انجام بده تحت هر سیستم تربیتی که باشه و تو هر شرایطی بزرگ شده باشه. خلاصه اگه واجبات این مناسکی که دارم خدمتتون عرض میکنم رو انجام ندید ، جذابیتتون میشه در حد معمر قذافی خدا بیامرز . فقط بهتون بگم مثلا پوست صورتتون میشه یه چیزایی شبیه آسفالت! اما واجبات: هر روز به جای نماز صبح ، ساعت هفت صبح قبل از رفتن به کار یا مدرسه و دانشگاه یا هر کوفت دیگه، اول قصد قربت کرده بعد خودتون رو تحت پوشش کرم ضد آفتاب قرار می دید . نکته تکمیلی : دقت بفرمایید درجه SPF کرم با نوع پوست و جنسیتتون تناسب داشته باشه . همچنین آقایون محترم دقت بفرمایند از کرم های حاوی سفید کننده استفاده نکنن تا بی آبرو نشن. هنگام وقت شرعی نماز ظهر ، به جای نماز ظهر صورتتون رو با صابون مخصوص صورت مورد شستشوی دقیق قرار میدید و به جای نماز عصر کرم ضد آفتاب رو تجدید می فرمایید. نکته تکمیلی : برای خرید صابون تشریف ببرید خدمت متخصص پوست و مو نه اینکه پاشید پاشنه گیوه هاتونو ور بکشید برید داروخونه از متصدی فروش بپرسید کدوم صابون؟ اون بنده خدایی که الان دارید ازش سوال میپرسید تا ششم قدیم بیشتر نخونده بنابراین ازش راجع به نحوه دم کردن آویشن و استخودوس بپرسید بهتر جواب میگیرید. از ما گفتن . طرف همین جور میگه این گرونه رو بردار بعد میرید صورتتونو میشورید همراش پوستتون هم ور میاد . انشاءالله سه ماه بعد هم جذام میگیرید و کلا صورت مسئله پاک میشه. هنگام وقت شرعی مغرب به جای نماز مغرب پوستتون رو تحت پوشش کرم مرطوب کننده (ترجیحا کرم A&E چون ثوابش بیشتره) قرار میدید و به جای نماز عشاء هم تشریف میبرید روی تردمیل و در حالی که گوش جان می سپارید به نوای دل انگیز رادیو سلامت ، بیست دقیقه میدوید. ماه مبارک رمضان روزه سبزیجات یا روزه آب میگیرید و به جان مادرتون یا یکی دیگر از مقدسات قسم میخورید که در این ماه مبارک به هیچ وجه لب به چربی و قند و دیگر اقلامی که پوستتون رو مورد عنایت قرار میده ، نزنید. نکته تکمیلی: پسرای گل ودخترخانمای محترم که در آستانه سن بلوغ و در أیام مزخرف نوجوانی هستن اگه سال به دوازده ما این روزه رو ادامه بدن بهتره . تا شاهد جوش های سرسیاه و سرسفید که باعث میشه آدم نتونه تشخیص بده کدوم جوشه و کدوم دماغ! ، نباشیم. در صورت استطاعت به جای مشرف شدن به حج تمتع ،مشرف میشید خدمت یکی از جراحان پلاستیک معتبر و یه حالی به اون دماغ قشنگتون میدید . اینجوری هم موقع روبوسی دماغتون نمیره تو چشم و چار طرف مقابل هم به رستگاری نزدیک تره!. نکته تکمیلی : به جای سعی صفا و مروه ، بیست دقیقه رو تردمیل میدوید و به جای وقوف در عرفات ، چند دقیقه ای رو در سونای بخار طاقت میارید و به جای رمی جمرات بسته های چیپس و پفک و غیره رو که برای پوست مبارک مثل سم میمونه ،به صورت سمبلیک از پنجره اتاق به بیرون پرت میکنید(البته بعدش برید برشون دارید و بدید به دوستتون چون هم اسراف نمیشه هم با توجه به اینکه زیبایی مسئله رقابتیه ، زشتی دوست شما ، زیبایی روی شماست). ضمنا جهاد و امر به معروف و نهی از منکر چون احتمال داره برای پوستتون (مخصوصا دور چشم!) مضر باشه ، تعطیله . بقیه در قسمت دوم و اما پس نوشت : پس نوشت اول : من چون طاقت ندارم صبر کنم تا قسمت آخر پس نوشت ها رو بنویسم ، از این به بعد هر مطلبی که چند قسمتی بود ، ته هر قسمت پس نوشت های مربوط رو مینویسم . پس نوشت دوم: بعضیا انگار یادشون رفته وبلاگ ما کار کودک درونمونه ! بعضیا انگار یادشون رفته وبلاگ ما قراره عاری از هر فضل و کمالی باشه . توصیه میکنم یک بار دیگه توضیحات وبلاگ رو بخونید . اومدن اعتراض کردن چرا مطلب قبلی دری وری بوده ! . آقای محترم اگه دری وری نباشه باید اعتراض کنید . حالا مثلا مطالب قبلیم مگه غیر دری وری بود؟ عزیز من اشتباه اومدی ! . غیر دری وری میخوای تشریف ببر سایت فاخر تبیان .چرا اومدی اینجا؟ اینجا محل دل نوشته است دل منم دری وری میخواد :) . پس نوشت سوم : برادر عزیزمون مرحوم لئو اشتراوس که از بزرگان رشته ما محسوب میشن و از بزرگترین فلاسفه سیاسی معاصر هستن ، یه مفهوم در بررسی فلسفه سیاسی اسلام ارائه کردن به نام پنهان نگاری .منظور ایشون اینه که فیلسوفان سیاسی اسلام نظراتشون رو لابلای خطوط مینوشتن و برای فهم نظر اصلیشون باید از ظاهر فراتر رفت و به مقصود پنهانی مولف دست پیدا کرد . حالا شما اندیشمندان و فرهیختگان فخیم خواننده وبلاگ میگویند بهار... هم لطف بفرمایید یه بار دیگه پست قبلی رو با این شیوه مطالعه بفرمایید تا پی ببرید بنده از چی داشتم مینالیدم و چرا اندازه شصت تا پیرزن هشتاد ساله نق میزدم و از چی ناراحت بودم که انقدر دری وری نوشتم؟ پس نوشت چهارم :برادر عزیزم آقای فلاح لطف کردن یکی از عکسای بنده رو که تو مناطق جنگی گرفته شده (چون زمینه عکس رو سفید کردن نمیدونم کدوم منطقه ولی چون ظاهرم نامرتبه و چهره هم معنویه! میدونم قطعا مناطق جنگیه ) رو توسط برنامه های ویرایش عکس مورد عنایت قرار دادن و مخصوصا بنده بخشی از عکس که جمکران هست رو به زودی تبدیل به لوگوی وبلاگ خواهم کرد. علاوه بر قدردانی از این حرکت قهرمانانه و شجاعانه ایشون ، لینک عکس رو هم اینجا میذارم تا اگه مسیرتون خورد یه سلام به جمکران بدید . http://www.up.98ia.com/images/8m2yl7kz5ou7sdk8wiwu.jpg پس نوشت پنجم : همه مناسکی که ذکر شد و ذکر خواهد شد ، بر اساس بینش جدیدیه که بنده از دیدن فیلم پیدا کردم بنابراین یه دفعه هم دیدید خدایی ناکرده بینشم غلط از آب دراومد! . خلاصه اگه روز قیامت هر کدوم از اعمالتون رو انجام ندادید و توسط فرشتگان خوشگل عذاب مورد عنایت و توجه ویژه قرار گرفتید ، احدی رو جز کارگردان و عوامل محترم این فیلم ها و همچنین خودتون و بنده ، ملامت نکنید! . پس نوشت ششم : برادرا و خواهرای محترمی که هنوز به اعمال ذکر شده در این پست ایمان پیدا نکردن و میخوان اعمال سنتی رو انجام بدن ، حداقل اطلاع داشته باشن که اعمال سنتی هم مثل اعمال جدید که ذکر شد ، یه نوع رژیمه بنابراین همانطور که اگه کرم ضد آفتاب بزنید ولی پشت بندش برید هله هوله بخورید ، پوستتون رستگار نمیشه ، همینطور هم اگه نماز بخونید ولی پشت بندش برید غیبت کنید یا حجابتون رو رعایت نکنید، روحتون فنا میشه . بنابراین حالا که به رژیم من ایمان ندارید حداقل به رژیم خودتون ایمان داشته باشید. البته اینم بگم هرچی بیشتر رعایت کنید جوشای سرسیاه روحتون کمتر میشه . نگید ما که دینمون دین نیست پس نماز هم نخونیم. پس نوشت هفتم : پسرای گل من بهتره بیشتر از اون که دنبال زیبایی صورت باشید ، اخلاقتونو خوب کنید . اینجوری به صواب هم نزدیک تره (صواب به معنای درست و ثواب به معنای اجر و پاداشه .اشتباهی به جای هم به کار نبرید تا کمالات علمیتون زیر سوال نره) . آخه صورت رو که حسابی صفا میدید .زیر ابرو هم که برمیدارید . یواشکی آرایش هم که میکنید . حرف که میزنید صداتونو نازک هم که میکنید . موقع راه رفتن هم که قر میدید .آخه لامصبا باید یه راه مشروع و معقول برای اثبات مرد بودنتون باقی بذارید یا نه؟
[ چهارشنبه 26/11/90 ] [ 7:29 عصر ] [ هادی جلالی اصل ]
سلام اول باید خسته نباشید عرض کنم خدمت دوستان عزیز بابت مصیبت هایی که کشیدن جهت خوندن متون طولانی سفرنامه مارکوپولوی بنده . امیدوارم این دو هفته استراحت بین ترم (یعنی بین سفرنامه موشی و مطلب جدید!) خوش گذشته باشه. امیدوارم امتحانات رو هم به خوبی پشت سر گذاشته باشید و ننگ مشروطی تو نامه اعمالتون نیاد. (ظاهرا بیشتر خواننده ها محصل و با سوات(!) هستن الحمدلله و الان زمان امتحاناتشون بوده) بهمن هم شروع شد . بهمن و اسفند و فروردین ، ماه های محبوب من تو سال هستن . بهمن و اسفند به خاطر اینکه آدم خودشو آماده میکنه برای بهار و فروردین هم به خاطر رسیدن بهار.کلا من به بهار علاقه زیادی دارم. یه جورایی انگار یکی از عادت های من انتظار بهاره و شوق اومدنش و بعد هم حسرت رفتنش. البته بهار برای کسی که دلش بهار نیست چله زمستونه و همه فصلا هم برای دل بهاری ، فصل شکوفه کردن درختاست .بنابراین امیدوارم اول از همه دلامون همیشه بهاری باشه. از طرفی بهمن ماه انقلاب هم هست و برای من همیشه نوستالژیک بوده . یاد تزئینات دهه فجر و فیلمای قشنگی که به مناسبتش میذاشتن . یاد کلاس دوم ابتدایی که تو مسابقه تزیین کلاس اول شدیم و یه گلدون به کلاسمون(به عنوان شخصیت حقوقی!) اهدا کردن . یاد تئاترها و سرود ها و روزنامه دیواری هایی که فصلش بهمن ماه بود . یاد مسابقه حفظ سوره فجر و کارای دیگه ای که دهه فجر میکردیم. به هرحال یه عده فداکاری ها کردن و تلاش ها کردن تا این انقلاب به ثمر نشست وماها هم باید یه جوری شریک میشدیم :) . بگذریم . فکر میکنم تا الان دیگه اونایی که تشریف آوردن وبلاگ متوجه تغییر شدن (نمیخواد این ور و اون ور قالب رو چک کنید . منظورم عکسمه که از وبلاگ برداشتم. انگار خیلی هم متوجه تغییر نشدید!) . به هرحال از وقتی عکس رو برداشتم شاهد تحریم های چند جانبه اتحادیه اروپا بودیم . البته از اونجایی که از همون وقتی که حرف تعویض عکس تو محافل مطرح شد ، اوباما بانک مرکزی رو تحریم کرد ، خیلی این تحریم ها دور از انتظار نبود. متأسفانه از وضعیت سکه و ارز هم که مطلع هستید . همه این ها به کنار . این ها رو میشه تحمل کرد . مسئله مهم تر اینه که تو یه محدوده زمانی به عنوان واحد مقایسه قریب به 30% بازدید وبلاگ کم شد و قریب به 40% هم کامنتا اومد پایین .در مجموع اکنون درحالی انگشتان خسته ام را بر صفحه کلید میچکانم که عرق سردی بر پیشانی ام نشسته وتو گویی تمامی افتخاراتی که میپنداشتم بالی برای پروازم بوده اند در لحظه ای سوختن گرفته و خاکسترش بر دلم سنگینی میکند . خلاصه جلسه اضطراری شورای عالی امنیت وبلاگ (!) شامل بنده و جمعی از بزرگان و دلسوزان وبلاگ تشکیل شد و نظرات گوناگونی ارائه شد . برآیند نظرات این بود که در حال حاضر مصلحت ایجاب می کنه که بنده عکس رو برگردونم ولی بنده معقتد بودم شرافت یک مرد از تحریم و ارز و سکه و حتی (تأکید می کنم حتی) از بازدیدهای وبلاگ مهمتره. به هرحال به نتیجه نرسیدیم و مشکلات بین المللی کماکان و باشدت ادامه داره . بمب گذاری ها در شهرهای مذهبی عراق ادامه داره .طارق الهاشمی به کردستان عراق پناه آورده و مشغول اتهام زنی به نوری المالکیه . اعتراضات در کشورهای عربی دوباره بالا گرفته به طور مثال وضعیت مصر به هم ریخته و مردم اعلام کردن حاضر به ترک میدان التحریر نیستن و حتی شنیده شده خواستار اعدام حسنی مبارک شدن!. خلاصه احتمالش هست که آخرش کوتاه بیام و عکس رو برگردونم! به هرحال مهم نیست سر خوانندگان وبلاگ به سلامت . پس نوشت 1: اینا رو نوشتم تا بعد دو هفته زیادی وبلاگ خاک نخوره بنابراین زیادی جدی نگیرید . پس نوشت 2: برادرای عزیز تو این شرایط زن نگیرید که برای خرید سرویس طلا مجبور میشید یکی ازکلیه های مبارک رو اهدا بفرمایید! پس نوشت 3 : از وقتی احتمال بازگردوندن عکس اعلام شده خوشبختانه سکه دویست هزار تومان سقوط کرده ولی هنوز بازار به ثبات نرسیده. پس نوشت 4: خواهرای گرامی از فرصت استفاده کنید و تا عکسو بر نگردوندم و طلا بیشتر پایین نیومده سریع ازدواج کنید که فقط با پول طلاهای دریافتی میتونید چهار تا کلیه بخرید! (دقت کردید که واحد پول بنده کلیه است!) پس نوشت 5: آخ جون دوباره پس نوشت :) پس نوشت 6: .... (جای خالی برداشت آزاده) پس نوشت 7: دهه فجرتون پیشاپیش مبارک . پس نوشت 8 : میدونستید این جمله معروف انقلاب ما انفجار نور بود . که معروفه جمله حضرت امامه ، یه اشتباه مشهوره؟ جمله مال یاسر عرفاته که البته در وصف انقلاب ما گفته . به هرحال هرکی گفته باشه ، باز هم انقلاب ما انفجار نور بود. پس نوشت 9 : از همین جا خدمت خوانندگان محترم مصری وبلاگ که الان از طریق اینترنت گوشی در میدان التحریر مشغول خوندن این متن هستند اعلام میکنم اگرچه حسنی مبارک اقدام به خیانت های گسترده ای در حق مردم کشورش و همینطور مردم فلسطین کرده اما به هیچ وجه درگیر قضیه تعویض عکس بنده نبوده خلاصه خونش نیفته گردن ما. (لطفا گوشیتونو در اختیار برادران و خواهرانی هم که گوشیشون قابلیت دسترسی به شبکه رو نداره بدید تا هم بتونن از اعلامیه بنده مطلع بشن و هم الان که دسترسی به اینترنت ندارن و کف میدون پلاسن و نمیتونن مطلب این هفته وبلاگ رو بخونن ، استخون درد نگیرن! ) الترجمة : أیها الإخوان و الأخوات المصری . وفقنا الله و إیاکم فی طلب رحمته . یجب أن أعلن أن الحسنی المبارک الرئیس السابق بمملکتکم ، أقدم بتخریب مجتمعاتکم و صدم بحریة مملکتکم و خان المسلمین و المسلمات بالمملکة الفلسطینیة لکن مهما لادخل له بتغییر صورتی و أخذها من الوبلاج (وبلاگ!) لا یتخذوه بهذه المصیبة العظمی (!) و إلا یمکن إلقاء دمه علی عنقی و هذا لیس بمطلوب! .أعاذنا الله و إیاکم من شرور انفسنا و وفقکم فی تکمیل ثورتکم الإسلامیة .والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته. الشهر الربیع الأول المبارک من سنة 1433
[ شنبه 8/11/90 ] [ 11:24 عصر ] [ هادی جلالی اصل ]
سلام اول أیام دهه آخر ماه سفر علی الخصوص اربعین حسینی رو خدمتتون تسلیت عرض میکنم . امیدوارم عزاداری هاتون مقبول حضرت حق باشه و حقیر رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید و بعد باید تشکر کنم از همه دوستانی که تا قسمت ششم که قسمت نهاییه دووم آوردن . خودم که فکر نمیکردم تا اینجا کسی حال داشته باشه خاطره سفر تبلیغی ما رو دنبال کنه . اونم ایام امتحانات آخر ترم . و عذر میخوام که انقدر طولانی شد . کم کم دیگه داشتم به این نتیجه میرسیدم که خاطرات سفر به مرز غربی تا محرم آینده به طول خواهد انجامید! ولی به هرحال با این پست به پایان میرسه. نگارش و به اشتراک گذاشتن این خاطرات کار مشکلی بود . اول اینکه ترس این وجود داشت که خاطرات به عنوان خاطرات یه طلبه زیادی بی رودربایستی باشه و به خاطر مدل خاصی که دارم و بی تعارف مینویسم خیلی طلبگی نباشه . طبیعتا با توجه به اینکه ماها نماینده یه قشر محسوب میشیم همیشه سعی میکنیم اگه خدمتی نمیکنیم حداقل آسیبی به جایگاه حوزه نزنیم . ولی احساس میکردم اگه این خاطرات رو بذارم باعث نزدیک تر شدن خواننده ها با فضای طلبگی میشه و شاید تأثیرات مثبتی داشته باشه و این فاصله خودساخته ای که گاهی بین طلاب و مردم وجود داره ، کمتر بشه. همیشه تصورم این بوده که اگه آدما بیشتر همدیگه رو بشناسن و بیشتر با فضای هم آشنا بشن خیلی از سوء تفاهم ها برطرف میشه و آدما بهتر میتونن همدیگه رو بفهمن. به همین دلیل بود که تصمیم گرفتم خاطرات این سفر رو با شما شریک بشم . به هرحال اگه نکته مثبتی تو رفتارم دیدید و براتون جالب بود بدونید تأثیرات فضای مثبتیه که حوزه برام فراهم کرده و اگه رفتار منفی ای از من دیدید بدونید که مشکل از خودم بوده و درخواست میکنم با من هم در میون بذارید تا خودم رو اصلاح کنم (اگرچه آدم شدن محال است). مسئله بعد اینه که باید عذرخواهی کنم از اینکه فضای پست ها یه مقدار موشی بود .این مسئله دو دلیل داشت . اول اینکه چون خاطرات رو همون جا نوشته بودم طبیعتا حال و هوای همون جا و دغدغه های اونجا رو داشت . و حداقل اوایل ،بزرگترین دغدغه اونجا وجود موش بود و دوم اینکه جایی که من بودم یه فضای نظامی بود. فضای نظامی شرایط خاص خودشو داره و به دلیل مسائل امنیتی نمیشه راجع بهش پرحرفی کرد . بنابراین من هم سعی میکردم بیشتر به نقل مسائلی بپردازم که تو محدوده سوله خودم بود و تو سوله هم عمده مسائل مربوط به روابط بنده و موش های اتاق بود و طبیعیه که وقتی میخواستم خاطرات سفر رو بنویسم میزان موشش زیاد میشد . به هرحال اینو بدونید که این سفر غیر از موش مسائل خیلی زیادی داشت که ازش صحبت نشد . یه مسئله دیگه . من فکر میکنم این عکسی که از موشا تو پست قبلی گذاشته بودم ، یه مقدار موشا توش زیادی ناز افتاده بودن و این مسئله باعث شد علیرغم تلاش های بنده ، آخر سر شدم آدم بده کارتون و خیلی از جماعت کامنت گذار اظهار ناراحتی و نارضایتی کردن که چرا موشای بیچاره رو سربه نیست کردم. برای دفاع از خودم لازمه توصیه کنم برید از قسمت اول دوباره نوشته رو بخونید تا یادتون بیاد که اول موش ها بودن که شروع کردن نه من . بعدشم این عکس زیر رو که از یه زاویه دیگه افتاده ، میذارم تا ببینید که موش ها فقط از همون زاویه ناز بودن! ::
به هرحال خوشحالم که این متن هم به آخر رسید و از پست بعدی باز میتونم به جای پیش نوشت ، پس نوشت بنویسم . به هرحال پیش نوشت هیچ وقت نمیتونه جای پس نوشت رو بگیره :) بیش از این کلامو طولانی نمیکنم و امیدوارم قسمت ششم براتون جالب باشه :
روز هشتم محرم امروز هوا به مراتب سرد تر شده بود . جوری که وقتی برای اذان صبح رفتم بیرون و شروع کردم به اذان گفتن ، به وضوح صدام میلرزید و تمام تلاشم فقط این بود که دندونام شروع نکنه به هم خوردن. البته خیلی هم بد نبود چون جاهایی که باید تحریر میگذاشتم رو صدا ،دیگه لازم نبود کاری کنم . همینکه صدامو میکشیدم خودش تحریر دار میشد! اگرچه صبح ها بچه ها حال نماز جماعت ندارن و کسی نمیاد ولی برای اینکه اذان گفته بشه و اگه یه وقتی یه نفر هم هوس کرد نماز صبحشو به جماعت بخونه ، شرایط براش مهیا باشه ، صبح ها کامل لباس میپوشم و میرم بیرون اذون میگم . البته تا الان فقط یه روز یه نفر هوس کرده و اومده و بقیه روزا خودم تنهایی نماز خوندم (راستی بعد از سفر فهمیدم که اذون گفتن من تو فضای آزاد با عبا و عمامه ،کار خطرناکی بوده !). در کل از سردی هوا میگفتم . قبلا هم گفته بودم اینجا انگار آتیشش سردتره و غذا ها معمولا درست نپخته . ولی خب معمولا یا خورشت درست نپخته یا برنج ولی امروز که هوا سردتر شده بود و غذا پلو مرغ بود ، نه مرغش درست پخته بود و نه برنجش .طفلک مرغی که به خاطر این غذا جونشو از دست داده . اگه قراره آدم (مرغ) رو بخورن ، حداقل توقع میره یه غذای آدم وار باهاش درست کنن نه اینکه جماعت سرباز و پاسدار طفلکی یه هفته صبر کنن تا روز پلو مرغ برسه بعد غذای نپخته جلوشون بذارن . دیروز که باور کنید گوشت غذا رسما خام بود . البته مشکلی نیست . اگه فردا روز تو جنگلای آمازون گیر کردم یا مثل رابینسون کروزوئه از یه جزیره ناشناخته سردرآوردم و نتونستم آتیش روشن کنم بازم مشکلی پیدا نمیکنم و مجبور نمیشم فقط نارگیل بخورم . راستی یه نکته جالب راجع به غذای امروز. اینجا به جای زرشک پلو با مرغ ، زرشک مرغ با پلو میدن . یعنی به جای اینکه زرشکو بریزن رو پلو میریزن تو آبمرغ . فکر کنم آشپز(که یه سرباز بیست ساله است) میبینه زرشک تو سهمیه پخت امروزه بعد نمیدونه چه کارش کنه همینجور میریزه تو دیگ مرغا که یه استفاده ای ازش کرده باشه . البته بد هم نمیشه شما هم امتحان کنید. صبح با بچه ها تلفظ صاد و ضاد رو کار کردم . مخصوصا این حرف آخر رو بعضیاشون تا آخر هم یاد نگرفتن . مهم نبود من چقدر خودمو بکشم و هی توضیح بدم درست نمیشد. البته تقصیری ندارن . تلفظ ضاد برای عربا هم کار تخصصی ای محسوب میشه و از لحاظ تلفظ براشون از همه حرفا سخت تره . موندم چرا اصلا اختراعش کردن؟. از فردا دیگه باهاشون حمد و سوره رو تمرین میکنم چون دیگه همه حروف رو بهشون یاد دادم . شب روضه مو دوست داشتم . نه که حرفه ای شده باشه ها فقط مسئله اینه که خودم باهاش ارتباط برقرار کردم . اگرچه مطمئنم مستمعین طفلک خیلی دوست داشتن به جای اینجا تو عزاداری های باشکوه شهرهای ترک زبان باشن . حالشونو درک میکنم .منم دلم برای یه عزاداری درست و درمون تنگ شده. راستی تله جدید هم که برای موشا گذاشتن مهمونی نداشته . فکر کنم دیگه با من قهر کردن چون اصلا ازشون خبری نیست . روز نهم صبح اخوی بزرگ از سردشت اومد پیش ما که فردا با هم بریم مهاباد . صبح با سربازا سوره حمد رو کار میکردم . باور کنید بعضیاشون حتی سوره حمد رو درست و حسابی حفظ نبودن . و اکثرا هم غلط میخوندن . ولی تشویقشون میکردم . به یکیشون که بلد نبود گفتم امروز تمرین کنید تا فردا با هم کار کنیم . امروز سه نفر هم که تا الان نمیومدن ، تو کلاس بودن . بهشون گفتم بمونید تا بعد از کلاس با شما دوباره به طور خلاصه کار کنم و بعد از کلاس یه نیم ساعتی سریع باهاشون حروف رو کار کردم . به اخوی گفتم مراسم رو شما اجرا کن . اینجوری هم احترام بزرگتر حفظ میشد و من لازم نبود برم اظهار فضل کنم و هم ایشون سخنران و مداح حرفه ای تریه و هم من به مطالعاتم میرسیدم در حقیقت با یه تیر حدود شصت هفتاد تا هدف رو میزدم!. خواهر کاک ممد امروز عصر اومد و اجازشو از فرمانده گرفت و کاک ممدو با خودش برد . جاتون خالی واقعا درد بی مادری رو حس کردیم! . هم شام برامون دیر آوردن هم کسی نیومد نفت بخاری نفتی رو پر کنه . نفت هم که تموم میشه یه دفعه زمهریر میشه. دیگه هم کسی رو نصف شب پیدا نمیکنی بخاری رو پر کنه . خلاصه ساعت یک نصف شب یادم افتاد که نفت پر نشده . سریع بلند شدم و دیدم خدا رو شکر کاک ممد قبل از رفتن یه دبه نفت پر کرده و گذاشته تو راهرو سوله (مادر هرکاری کنیش مادره!) . رفتم منبع نفت رو پر کردم و از سرما نجات پیدا کردیم . روز دهم . صبح با سربازا سوره توحید و اذکار نماز رو کار کردم . اول جلسه از جوونی که نمیتونست سوره حمد رو بخونه امتحان گرفتم . دیدم کاملا یاد گرفته . فهمیدم دیشب تا صبح تمرین کرده و از بچه ها خواسته کمکش کنن . تنها کسی هم هست که حتی سواد خوندن و نوشتن هم نداره . بقیه حداقل خوندن و نوشتن بلدن و دو نفر دیپلم هم دارن . خلاصه خیلی خوشحال شدم . قبل از اینکه بقیه بیان سریع رفتم پیش فرمانده پایگاه و گفتم یه تشویقی براش بنویسید .ایشون هم گفت سه روز مرخصی تشویقی براش مینویسیم . سه روز مرخصی تشویقی برای سربازا خیلی چیز خفنیه . انقدر اینا رو خوشحال میکنه که انگار عروسیشونه! . رفتم تو کلاس و اعلام کردم و گفتم انشاءالله تشویق بشی که قرآن خوندن هم یاد بگیری . خلاصه خیلی خوشحال شد . بعد از کلاس دیدم کاک ممد اومده . احوالپرسی گرمی باهاش کردم . دلم میخواست بپرم بغلش کنم! . کلا بچه تا وقتی چند روز از مادرش جدا نباشه قدر نمیدونه . باید یه کم دور بشه تا قدر بدونه . البته من همیشه قدر کاک ممد رو میدونستم . نماز ظهر و عصر رو خوندم و بین دو نماز هم یه مقدار راجع به نماز ظهر عاشورا و اهمیتش و اینکه نماز امام ع تو اون شرایط و اینکه با کمبود یاران حاضر شدن چند تا از یارانشون رو از دست بدن ولی نماز اول وقت رو بخونن، نشانگر اهمیت نمازه، صحبت کردم . بعد از نماز هم اخوی مراسم رو برگزار کرد . ناهار سوله فرماندهی بودیم . بعد از ناهار ماشین اومد دنبالمون تا بریم به پادگان شهید مدنی نزدیک مهاباد تا فردا از اونجا بریم تبریز. نگاه آخر رو به سوله کردم و سعی کردم همه خاطرات شیرینی که این چند روزه اینجا داشتم به ذهنم بسپرم . مطمئنم بعدا دلم برای اینجا تنگ میشه . چند نفر از افسرا و سربازا اومدن برای بدرقه . خدا حافظی کردیم وسوار ماشین شدیم . همین که داشتیم از پایگاه خارج میشدیم سربازایی که سر پست بودن از رو خاکریز دست تکون میدادن و خداحافظی میکردن .چه بچه های خوبی بودن . عصر رسیدیم پادگان و بعد از تقریبا دو هفته رسیدم به دوست عزیزم سید مرتضی .عصر مراسم داشتن و بعدش هم شیرینی خامه ای دادن! والا طرفای ما شیرینی خامه ای مربوط به مراسمات خیلی شاده نه مراسم عصر عاشورا. شب هم مهمون فرمانده بودیم . یه کرد خوش هیکل باحال بود . یه ساعت و خرده ای هم صحبت کردیم. ماشالا ترکی رو هم فول بود و لهجه فارسیش هم خیلی خوب بود . روز یازدهم محرم صبح ماشین اومد دنبالمون و رفتیم تبریز و از اونجا هم با ماشین سید مرتضی اومدیم تهران و به این ترتیب سفر ما تموم شد . اگرچه این سفر از لحاظ جسمی سفر سختی محسوب میشد ولی از نظر روحی خیلی خوش گذشت . بخشیش به خاطر این بود که احساس میکردم واقعا مبلغ دین هستم و یه بخشی به خاطر این که یه جورایی اینجا پناهنده شده بودم . از همه فشارهای درسی و غیر درسی قم به یه فضای آروم پناه آورده بودم که فقط جسمم در عذاب بود نه روحم . حالا که برگشتم احساس میکنم دوباره همه فشارها برگشته . کلاسای سنگین و درسای شلوغ . سه شنبه هم کنفرانس دارم و اونم دردسر خودشو داره (اینا رو همون موقع نوشتم . الان مدت هاست از ارائه کنفرانس میگذره اتفاقا خیلی هم خوب شد!) . این سفر یه دستاورد خیلی خیلی مهم دیگه هم داشت . احساس میکنم الان آدم قوی تری هستم . در مقابل سرما طاقت آوردم و خطر تبلیغ تو مرز رو از سرم گذروندم و از همه مهمتر تونستم در مقابل موشهای اتاقم دووم بیارم و شرمنده مرد بودنم نشم. اگرچه این سفر تموم شد ولی مطمئنم خاطره بودن با آدمایی که این همه سختی رو تحمل میکنن تا ما امنیت داشته باشیم رو فراموش نمیکنم. آدمای کم توقعی که فقط دلشون میخواد زمان بیشتری رو با خانوادشون بگذرونن و با داشتن بچه کوچیک مجبور نباشن هشت روز جدا از خونواده باشن. آدمایی که هنوز تو شرایط جنگی هستن ولی چون ماها تو فضای جنگ نیستیم ، نمیبینیمشون و قدرشون رو نمی دونیم. امیدوارم به زودی امنیت کامل به منطقه کردستان برگرده و نیروهای نظامی هم بتونن شرایط راحت تری رو تجربه کنن . به هرحال زندگی نظامی به اندازه کافی مشکل هست. پایان...
[ یکشنبه 25/10/90 ] [ 2:56 عصر ] [ هادی جلالی اصل ]
سلام خدمت خوانندگان عزیز و عرض پوزش بابت تأخیر چند ساعته در به روز رسانی وبلاگ . دور از جان مبارک شما هم بیمارم هم امتحانای آخر ترمم آغاز شده . به سلامتی دیگه ترم آخر ارشده و دیگه چیزی نمیمونه مگر ادامه کار پایان نامه و نگرانی برای قبولی دکترا که درباره هردوش محتاج دعای خیرتون هستم و اگه قبول بشم حتما میتونید توقع شیرینی (البته از نوع مجازیش !) رو داشته باشید . سرتونو درد نمیارم و قسمت نیمه نهایی رو خدمتتون تقدیم میکنم J : بعد از مراسم یه سرباز اومد و یه کارتن دستش بود . گفت :حاج آقا به ما گفتن اینجا موش داره . گفتم آره داره . با خودم میگفتم حالا با این کارتونه چه کار میخواد بکنه؟ باهاش میخواد بزنه تو سر موشه؟؟ . نگو روش یه چسب خاصیه به اسم چسب موش که وقتی موش میاد روش بهش میچسبه و گیرمیکنه . گفتم: میخوای روش غذا بذاریم که بیاد روش؟ یه کراکر آوردم و گفتم: بذار روش . شروع کرد کراکر رو خرد کردن . گفتم لازم نیست . گفت : اگه خرد نباشه نمیخوره . گفتم: چی چی رو نمیخوره ؟ هر روز یکی از اینا میذارم درسته تو یه چشم به هم زدن برش میدارن. زد زیر خنده و گفت: حاج آقا پس تا الان شما غذاشو تأمین میکردید؟؟ خلاصه کارتن رو گذاشت و رفت . از اون موقع یه بار موش اومده روش ولی تونسته در بره . با توجه به اینکه همین الان دیدم موشه از جلوی در رد شد معلوم میشه هنوز آزاده!. راستش یه کم احساس عذاب وجدان میکردم که دارم با طعمه گذاشتن رو چسب، به هم اتاقیم خیانت میکنم. ولی چه میشه کرد حتی اگه از موش نترسم باز این حقیقت تغییر نمیکنه که موشا موجودات کثیفی هستن و موجب بیماری. روز ششم محرم دیشب تا چراغا رو خاموش کردم صدای کارتون بلند شد . فهمیدم موش بیچاره افتاده تو تله . چراغو روشن کردم و رفتم سراغش ولی دیدم جای یه موش ، دو تا موش خوشگل چسبیدن به کارتونو دارن تلاش میکنن که از چسب خودشونو آزاد کنن .حالا حکمت سرعت عمل موش ها تو برداشتن کراکرا رو می فهمم . کار تیمی میکردن ! . حتی این موشا به اهمیت کار گروهی پی بردن ولی هنوز ما ایرانی ها نمیتونیم با همدیگه کار کنیم. خلاصه سریع گوشیمو برداشتم و چندتا عکس گرفتم هم برای اینکه یه یادگاری از هم اتاقیهام تو کردستان داشته باشم و هم محض اینکه به عنوان مدرک اگه شد بذارم تو وبلاگم ! . حالا وقت کشتن موشا بود . ولی دلم نیومد بکشمشون . راستش صرف نظر از دمشون ، خوشگل بودن و دیدن این حقیقت که قلبشون انقدر تند تند میزد باعث میشد دلم نیاد بکشمشون . راستش قیافشون شبیه راتاتویل (موش سرآشپز) بود و منم دلم نمیخواست شبیه آدم بدای کارتون بشم . بنابراین علیرغم اینکه امکان داشت تا صبح فرار کنن گذاشتم به حال خودشون بمونن . گفتم اگه فرار کردن که عرضه خودشونه و اگه موندن به کاک ممد میگم ببرتشون (تا کاک ممد بشه آدم بده کارتون!) .
صبح وقتی برای نماز صبح بیدار شدم دیدم یکیشون فرار کرده و اون یکی کماکان نفس نفس میزنه . واقعا آدم دلش میسوخت . ولی چه میشد کرد . موش بود و باعث بیماری . باور کنید همین برنجایی هم که الان تو پایگاه برامون میارن احتمالا توش پر فضله است . خلاصه دوباره خوابیدم و وقتی بیدار شدم که کاک ممد اومد نفت بخاری نفتی رو عوض کنه . نگاه کردم دیدم موشه مرده (یا حداقل خودشو زده بود به موش مردگی!) . خیلی دلم سوخت . حتما از ترس سنگ کپ کرده بود. اگه میدونستم اینجور میشه خودم دیشب حداقل میبردمش پیش گربه های وضو خونه تا سریع تر راحتش کنن. خلاصه به کاک ممد گفتم ببرتش بیرون . از اون یکی هم خبری نیست . احتمالا اونم رفته یه جایی خودکشی کرده . عقلم میگه کار درستی کردم ولی از صبح یه جورایی عذاب وجدان دارم. شب مثل دیشب هم سخنرانی کردم هم روضه خوندم و هم مداحی کردم . مطمئنم به عمرشون روحانی به این مولتی فانکشنی ندیده بودن! هم احکام یادشون میدم هم نمازشونو و قرآن خوندنشونو درست میکنم . هم براشون اذون میگم هم امام جماعتشونم هم بین دو نماز براشون روایت میخونم و هم سخنرانی وروضه و مداحی میکنم . فقط مونده وسط روضه براشون غش هم بکنم که مجلسشون گرم شه! . البته از شوخی گذشته تو هیچ کدومشون خیلی خوب نیستم . به هرحال حقیقت اینه که تو همش آماتورم .مسئله اینجاست که ما تو حوزه یه کاری میکنیم و اینجا مردم ازمون چیز دیگه ای میخوان . تو حوزه همه چی تخصصیه و مشغول درسیم ولی تو تبلیغ مردم چیزایی از ما میخوان که حداکثر سواد یه طلبه سال اول رو میخواد . البته بیشتر بین مردم عادی وگرنه تو جمع های تخصصی تر نه. البته باز سخنرانیم خوبه چون کلا زبون درازی دارم ولی روضه خوندن و مداحیم اصلا حرفه ای نیست . البته صدام خوبه که یه مقدار جبران میکنه . به هرحال تو این بر بیابون این دیگه حداکثر چیزیه که این طفلکی ها میتونستن به دست بیارن وگرنه خود منم دوست داشتم تو این ایام از مراسمات باشکوه و به قول خودمون خفن قم مستفیض بشم! ولی چه میشه کرد . حدود ساعت های نه شب شاهد حضور مجدد موش در کف اتاق بودیم که نشاندهنده اینه که به حول و قوه الهی کماکان از نعمت وجود هم اتاقی بهره مند هستیم . البته نمیدونم همون موش فراری شب گذشته است یا موش جدیدیه . کلا الحمدلله هوا سرده و سوله ها هم سوراخ زیاد داره بنابرین موش ها به سوله ها پناه میارن. روز هفتم محرم کماکان صبح ها با سربازا تلفظ حروف رو کار میکنم . بعضیاشون خیلی سخت یاد میگیرن ولی تمام تلاشمو میکنم که خجالت نکشن و فکر نکنن که کوچیک شدن تا امید به یادگیری داشته باشن . مثلا میگم به خاطر لهجه مادریتونه که تلفظ بعضی از حروف براتون سخته . به هرحال یه کاری میکنم که احساس کمبود نکنن . تأثیر مثبتش رو هم میذاره . با علاقه میان سر کلاس و حتی دیروز دیدم دو تا از بچه هایی که بلد نبودن و تشویقشون کردم اومدن نماز . با اینکه اهل تسنن هستن . کلا اهل تسنن تو برنامه ها از بچه های شیعه بیشتر نیان، کمتر نمیان . نماز جماعت شرکت میکنن و دعای فرج رو هم با ما میخونن . حتی شبا تو مراسمی که برای امام حسین ع برگزار میکنم معمولا دو سه نفر از بچه های اهل تسنن هم میان و اگرچه سینه نمیزنن ولی به احترام ، تا آخر مراسم میشینن. با اینکه هم سخنرانمون ناشیه هم روضه خونمون و هم مداحمون (استحضار دارید که سه تاش هم خودم هستم!) . حرف از مداحی و روضه خونی شد . واقعا شرمنده امام حسین هستم با این روضه هایی که میخونم . من کلا یه مشکلی دارم اونم اینه که نمیتونم احساسات زیادی خرج چیزی کنم . نه اینکه احساسات ندارما یعنی منظورم اینه که تو احساساتم و بروزش نمیتونم مبالغه کنم . بعضیا هستن مجلس گرم کن هستن . اصلا گریه که میکنن همه گریه شون میگیره . من اصلا اینجوری نیستم و بزرگترین مصیبت هم که برام پیش بیاد سعی میکنم ظاهرم رو حفظ کنم بنابراین به درد روضه خونی نمیخورم و مجلس تو جو روضه نمیره . الحمدلله که میوندار و سینه زن درست و حسابی هم نداریم . تقصیر خودمه . یه عمر همیشه تو مجالس ،علمایی رفتم یه گوشه نشستم و با متانت یه دستی سینه زدم حالا نوبت خودمه که طعم پا منبری جنتلمن رو بچشم . به هرحال شرمنده امام حسینم . امشب شب علی اکبر ع بود و واقعا داغ ایشون سنگینه . خلاصه با روضه خودم قانع نشدم و بعد که همه رفتن با گوشیم روضه علی اکبر ع گذاشتم و تنهایی عزاداری کردم. [ شنبه 17/10/90 ] [ 9:45 عصر ] [ هادی جلالی اصل ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||